#هلاک_و_هستی_پارت_99


هیچی سل متی !توی مؤسسه فقط حرف کنسرت تو بود!

سعید خنده بی رمقی کرد گفت:بهتره من برم بخوابم فردا یه خروار کار دارم.عصر هم دو سه ساعت بل از شروع برنامه باید توی تالار باشیم.

صحرا حرفی نزد و استکان چای را برداشت.بله سعید شبهایی که کنسرتی نداشت هم دیر می آمد و هم زود می خوابید چه برسد به امشب که عذر موجهی هم دارد.

حمیده و حمیرا دخترهای آسیه هر چه صبر خبری از برادرشان نشد.به ناچار دوباره به منزل تلفن زدند که باز هم پاسخگویی نبود. فردای آن روز با دلخوری و اندوه فراوان آسیه را به خاک سپردند.همه چیز را از چشم صحرا می دیدند و عقیده داشتند که او به سعید اجازه نداده بیاید.

مراسم خاکسپاری آسیه آبرومندتر و مفصل تر از تراب بود.اورا هم نزد تراب به خاک سپردند.مدینه بیش از همه گریه می کرد و جای خالی دوست و یار دیرینه اش به شدت او را آزار می داد.نبودن سعید باعث نجواها و پچ پچهای فراوانی بین دوست و فامیل شده بود.چه فایده که سعید وضعش خوب شده و دم و دستگاهی به هم زده است؟ آن قدر فراموشکار و بی مهره شد که حتی برای مرگ مادرش هم نیامده بود!چه پولی چه شهرتی مادر بیچاره اش بیش از شش هفت ماه عمرش در یک اتاق کاهگلی ته باغ سپری کرده و از بی دوایی مرده بود!

شب اجرای کنسرت صحرا لباسش را عوض کرد و با ارایش ملایمی همراه شوهرش با دیگر اعضای ارکستر به تالار رفت.جایش ردیف اول بود و اجباری نداشت مثل بقیه بلیت تهیه کند و در سالن انتظار،منتظر باز شدن درهای تالار باشد.موضوع فوت آسیه به کلی او را عصبی کرده بود و حال خود را نمی فهمید.افکار مختلفی در مغزش به گردش در آمده بود .شاید سعید از او ممنون و سپاسگزار هم می شد که قبل از اجرای برنامه اش این خبر را به او نداده است .از کجا معلوم ،شاید اگر برنامه به هم می خورد ،هیچ فرصتی برای جبران آن پیش نمی آمد و چه بسا خود استاد سایه مجبور می شد هرطور شده جای سعید را پر کند و سر و ته برنامه را به هم بیاورد!

سه روز و سه شب متوالی حمیده و حمیرا در بغض و حیرت اشک ریختند و نتوانستند خبری از برادرشان به دست آورند،وسه روز و سه شب متوالی هم صحرا در دنیایی از عذاب و تردید به سر برده بود و افکار سیاه خواب راحت را از او گرفته بودند.سرانجام بعد از اتمام شب آخر هنگامی که به خانه رسیدند دیگر طاقت صحرا به پایان رسید و با درماندگی رو به شوهرش کرد و گفت:راستش سعید !می دونم خیلی خوشحالی و توی این سه شب سنگ تموم گذاشتی اما...اما من خبراهای خوبی برات ندارم!


romangram.com | @romangram_com