#هلاک_و_هستی_پارت_98
حمیده که به مرز جنون رسیده بود فریاد :چرا نمی فهمی مادرش مرده!باید هر چی زودتر خودش رو برسونه .یعنی چی که کار داره!ما تا فردا صبرمی کنیم اگه سعید خبری به ما داده که هیچ وگرنه مجبورم دفنش کنیم.بهتره بهش بگی زودتر با ماتماس بگیره!
گ.شی را با عصبانیت قطع کرد و صحرا به فکر فرو رفت، فردا شب سعید کنسرت مهمی داشت و در صورت از دست دادن آن ضرر جبران ناپذیری به آنها می خورد.تمام بلیتها فروخته شده بود . .جود شعید بعد از خواننده مورد نظر، لازم و اجباری بود.صحرا خل و خوی شوهرش را خوب می شناخت و می دانست که بدون شک همه چیز را رها می کند و راهی مشهد می شود.
هنوز تا آمدن سعید چند ساعتی فرصت داشت فکر کند. او یک سال بود که مادرش را ندیده بود.حالا چرا باید فوت پیرزن زندگی و آینده آنها به خطر بیفتد؟حتی اگر موفق شوند اجرای کنسرت را چند روزی به عقب بیندازند،بعد از آن معلوم نبود که سعید بتواند به خوبی از اجرای آن بربیاد یا خیر .از طرفی تا آنجا که به یادش مانده مانده بود سعید هر ماه مقدار قابل توجه ای برای او می فرستاد که حتی گاهی موجب اعتراض او می شد اما شوهرش به غرولند های او اعتنا نمی کرد.
برای لحظه ای چشمهای را به روی همه چیز بست و تصمیم حیرت آوری گرفت. تصمیم گرفت از فوت آسیه حرفی به سعید نزند. خواهرهای شوهرش نه کسی را در تهران می شناخنتد، و نه شماره محل کار سعید را می دانستند.چه مانعی داشت،بعد از دو سه روز که کنسرت با موفقیت تمام شد خودش خبر فوت آسیه را به او می دهد و سری به مشهد می زنند و بر می گردند.
شب هنگام که عید خسته و کوفته به خانه رسید ،همسرش به آرامی گوشی تلفن را از پریز کشید و هیچ حرفی در مورد مرگ مادرش مادررش به او نزد. سعید شام خورده بود ،ففق دلش می خواست هر چه زودتر به رختمخواب برود و بخوابد. خستگی از تمام وجودش هویدا بود.حرا با تردید و نگرانی نگاهش کرد و بدون اینکه سالی از وی بکند به آشپزخانه رفت تا برایش پای بریزد.
بیش از سه سال از ازدواجشان می گذشت و هنوز صاحب بچه ای نشده بود بودند. دو سال آن را وجود آسیه و مشکلات مالی را بهانه کرده بودند.سال سوم هر گاه صحرا سخنی در این مورد بر زبان می آورد سعید می گفت : عجله نکن !بذار وضعمون رو به راه بشه بعد!
چای ریخت و جلوی شوهرش گذاشت.سعید تشکر کرد و صحرا دوباره به یاد آسیه افتاد.در مقابل تشکر سعید لبخند زد و سری تکان داد. اگر سعید می دانست که او چه در سر دارد ،بدون شک آن طور آرام و بی تفاوت نمی نشست و چرت نمی زد.
همان طور که چایش را می نوشید پرسید:چه خبر؟سوالی بود که معولا سعید بر زبان می آورد اما این بار دل در سینه صحرا فرو ریخت ولی با ظاهری خونسرد و آرام پاسخ داد:
romangram.com | @romangram_com