#هلاک_و_هستی_پارت_97
یک شب که اوایل پاییز بود، بعد از اینکه حالش بهتر شده بود و می توانست حرکت کند و چیزی بخورد، دلگیر بود. مدتها بود آرزوی مرگ می کرد. درد سراسر وجودش را فراگرفته بود و قرصهای مسکن بی اثر بودند. آن شب هم درد داشت، اما نه به شدت روزهای قبل. مدینه خوشحال بود که بهبودی نسبی ای در دوست دیرینه اش پیدا شده است.
آن شب دوباره با یاد خاطرات گذشته به خواب رفتند. قرار شد اگر حال آسیه بهتر شد، دوباره روضه بگیرند و همه را دعوت کنند. آن شب آسیه خوابید، اما صبح فردا بیدار نشد. خواب او تا ابد طول می کشید، زیرا نیمه های شب، نزدیک نماز صبح که مدینه به آرامی از جایش برخاست که وضو بگیرد، احساس کرد صدای نفس آسیه به گوشش نمی رسد. با تردید و ترس نگاهش کرد و دست او را گرفت و ناگهان از سردی و انجمادی که بدن او را فراگرفته بود، به خود لرزید و بی اختیار دست آسیه را رها کرد. چراغ را روشن کرد و چهره آرام و رنج کشیده آسیه را دید که برای همیشه به خواب رفته است. چشمهایش بسته بود و لبهایش همان لبخند تلخ و استهزا آمیز همیشگی را بر لب داشت. مدینه ترسید، جیغی کشید و چادر نمازش را بر سر انداخت و دوان دوان آنجا را به مقصد خانه پسرش ترک کرد.
همان روز دخترها فهمیدند و خود را به خانه مدینه رساندند. قرار شد هرچه زودتر به سعید خبر بدهند و بعد مادرشان را دفن کنند. خوشبختانه، آسیه خودش خرج کفن و دفن خود را داشت و احتیاجی نبود به انتظار سعید باشند و یا از کسی قرض بگیرند. آن روز صبح تا عصر هرچه به خانه سعید زنگ زدند، هیچ کس پاسخگو نبود. بالاخره عصر هنگام صحرا گوشی را برداشت و حمیده با سردی و ناراحتی خبر فوت مادرش را به اطلاع او رساند و از او خواست که هرچه زودتر
• خودشان را به مشهد برسانند.صحرا با لکنت به او تسلیت گفت و سکوت کرد.
حمیده که از خونسری او عصبانی شده بود پرسید:مگه داداش سعید خونه نیست ؟می خوام باهاش صحبت کنم!
صحرا به خود آمد و پاسخ داد:نه نه !نیست! راستش معلوم نیست که چه موقع برگرده! من ...من فکر نکنم بیاد مشهد شما خودتون ...یعنی راستش سعید خیلی کار داره حالا من بهش می گم و -
romangram.com | @romangram_com