#هلاک_و_هستی_پارت_96
فردای آن روز، به خواهرش تلفن کرد و از رسیدن مادرش مطمئن شد. هرگز در مورد گلایه ای که در دل داشت، به همسرش حرفی نزد و آن را مثل تمام شکوه ها و شکایت های بی شمار زندگی اش، به روی سنگین غمهایش تلنبار کرد و سعی کرد به دست فراموشی بسپارد.
آسیه با توده ای قرص و دوا راهی محل زندگی مدینه شد. خودش می دانست دیر یا زود سعید از محل زندگی او باخبر می شود، اما خوشحال اش این بود که مدینه تلفن نداشت و سعید مجبور بود به پسر او که در فاصله کمی از مادرش زندگی می کند زنگ بزند و جویای حال او شود.
مدینه برخلاف آسیه، سالم و سرحال بود و محل سکونتش هرچند کوچک و محقر، اما از آب و هوای خوبی برخوردار بود. در فاصله چند متری اتاق کوچکش، نهر آبی جریان داشت که صدای مانند لای لای سحرآمیزی آسیه را به خواب می برد. اطراف آنجا تا چشم کار می کرد درخت بود و سرسبزی. برای مدینه حضور آسیه در آنجا نه تنها زحمت و دردسر نبود، بلکه موهبتی بود که خداوند برایش فرستاده بود. به خصوص که آسیه با دست و دلبازی تمام خرجی یک ماهش را در اختیار او گذاشت تا مبادا سربار او باشد.
آنها از هنگامی که از خواب بیدار می شدند خاطرات گذشته را مرور می کردند تا شب هنگام به خواب بروند. تنها غم بزرگ آسیه این بود که نمی توانست به حرم برود. هرچند حال و روحش بهتر شده بود، اما جز فواصل بسیار کوتاه پاهایش یارای رفتن مسافت بیشتری را نداشت. گاهی به کمک مدینه و پسرش می توانست به روضه برود و دلش باز شود. روضه اش هم به خرج خودش در خانه پسر مدینه ترتیب داد که باعث خشنودی آنها شد.
سعید بعد از دو سه هفته فهمید که مادرش کجاست و چگونه زندگی می کند. دوباره دچار عذاب وجدان شد، اما دیگر کاری نمی توانست انجام دهد. مادرش برای او پیغام فرستاده بود که حالش خوب است و از زمانی که از تهران به مشهد آمده بهبودی بیشتری پیدا کرده است. آسیه دلش برای شنیدن صدای پسرش یک ذره شده بود، اما چیزی بر لب نمی آورد و هرگز درباره او حرفی نمی زد. وسعت کینه ای که قلبش را گرفته بود هر روز بیشتر و بیشتر می شد. دیگر داروهایش را هم نمی خورد. اوایل فراموش می کرد، اما بعدها عمداً آنها را کنار گذاشت و دیگر استفاده نکرد. مدینه هم او را تشویق می کرد و می گفت که این دواها به هیچ درد نمی خورند و جز اینکه معده آدم را خراب کند، کاری دیگر از آنها ساخته نیست. با رفتن آسیه، راه ورود مهمانان به خانه باز شد. صحرا با خوشرویی و خوشحالی پذیرای دوستانش می شد و تمام آشپزی و نظافت را خودش انجام می داد. از هنگامی که می فهمید مهمان دارد، دست به کار می شد و هرچه تعداد آنها بیشتر می شد و کار و زحمتشان افزونی می یافت، خم بر ابرو نمی آورد. گاهی سعید از کاردانی و خستگی ناپذیری او حیرت می کرد.
پنج شش ماه بعد از رفتن آسیه، به آپارتمانی که خریده بودند نقل مکان کردند. هرچند جایشان کوچک تر از محل قبلی بود و سعید هرماه باید وام بانکی را پرداخت می کرد، اما در عوض خانه مال خودشان بود و اجاره ای هم پرداخت نمی کردند. هنوز یک سالی از کنسرت بزرگ و موفق سعید نگذشته بود که قرار شد در کنسرت بزرگ دیگری شرکت کند. در این برنامه، علاوه بر نوازندگی دو تا از آهنگهایی را هم که ساخته بود به مرحله اجرا درمی آورد. دوباره مجبور بود که کارهای دیگرش را تا مدتی تعطیل کند و برای کنسرت بزرگی که در پیش داشت کار کند. و بعد از آن تعداد کنسرتهای سعید رو به فزونی گذاشت و خیلی زود توانست خود را به همه بشناساند و از این راه درآمد قابل توجه ای کسب کند.
دورادور از مادرش خبر داشت. به پسر مدینه تلفن می کرد و حال او را می پرسید. هرماه بیشتر از آنچه که آسیه توقع داشت برایش پول می فرستاد و مصرانه پیغام می فرستاد که به تهران بیاید. او نمی دانست که مادرش بی صبرانه در انتظار اوست. آسیه فکر می کرد دیر یا زود سر و کله سعید پیدا می شود و بدون شک برای یک بار هم که شده، برای دیدن مادرش به مشهد می آید. یک سال از آمدنش به مشهد می گذشت و سعید را ندیده بود. از طرفی، فکر می کرد که صحرا به زودی دارای فرزندی خواهد شد و او آرزوی دیدن نوه پسری اش را به گور نخواهد برد.
رنج ندیدن سعید و بی مهری او و افکار سیاهی که روز به روز بیشتر ذهن پیرزن بیچاره را آزار می دادند، به تدریج او را ناتوان تر و علیل تر می کرد. خودش می دانست احتیاج به دکتر و دارو دارد، اما با لجبازی خاصی از رفتن به نزد پزشک و بیمارستان خودداری می کرد. دیگر هیچ امیدی به زندگی نداشت و دلش می خواست هرچه زودتر بمیرد و از دنیای هستی اش فرار کند. دلش می خواست نزد تراب برگردد. دیگر توان ادامه زندگی را نداشت. حتی دلش برای دخترها و نوه هایش هم تنگ نمی شد. چند روزی بود که دیگر دوست نداشت از رختخواب بلند شود. میلی به غذا نداشت و در برابر اصرار مدینه رو ترش می کرد و غر می زد.
romangram.com | @romangram_com