#هلاک_و_هستی_پارت_95
سعید با اعتراض گفت:« مادرجون، این چه حرفی یه که می زنی! من کی تا حالا تو رو دست خالی روونه مشهد کردم؟ »
آسیه که با درد و فشار و به کمک عصا پله های قطار را بالا می رفت رو به پسرش کرد و گفت:« باید قسم بخوری که تا زنده هستم خرجی منو بفرستی، فهمیدی؟ »
و حتی هنگامی که سعید می خواست با او خداحافطی کند و صورتش را ببوسد، خود را کنار کشید و گفت:« لازم نیست ماچم کنی! تو اگه منو دوست داشتی و خاطرمو می خواستی، انقد به اون دختره بی سر و پا رو نمی دادی که خودش رو خانوم خونه بدونه و به من کم محلی کنه! »
سعید دیگر حرفی نزد. تاحدی حق را به مادرش می داد. صحرا به طور کلی وجود آسیه را در خانه نادیده گرفته بود. هرچند هرگز به او بی احترامی نکرده و درمقابل غرولندهای او حرفی نمی زد، اما کوچک ترین مهر و محبتی، حتی ظاهری، به او ابراز نکرده بود. و آسیه هم که زنی حساس و ریزبین بود، کاملاً احساس و رفتار او را درک می کرد و از نامهربانی او رنج می برد.
وقتی که قطار حرکت کرد و رفت، دوباره توده غمی سنگین و دردآور سینه اش را فرا گرفت. دوباره همان پوچی و بی تفاوتی به سراغش آمد. او از آمدن به ایستگاه قطار بیزار بود. آنجا تمام دردها و محرومیتهایش را برایش زنده می کرد. آنجا مدفن خاطرات تلخ و مرگبارش بود. در آن لحظه نمی دانست که آخرین باری است که پا به ایستگاه راه آهن می گذارد و دیگر هرگز آنجا را نخواهد دید. با پاهای سست و سنگین از آنجا بیرون آمد. عصر بود و هوا رو به تاریکی می رفت. همیشه فکر می کرد اگر زمانی برسد که مادرش به مشهد برود و همان جا زندگی کند، چقدر برای او و صحرا خوب خواهد شد. اما این بار از رفتن او دلگیر و پشیمان بود. بی اختیار گریه اش گرفت. سرش را پایین انداخت تا رهگذران اشکهایش را نبینند.
خودش را به اتومبیلش رساند. می دانست صحرا در خانه انتظارش را می کشد، اما میلی به رفتن به خانه نداشت. از صحرا دلگیر بود. اما می دانست که نمی تواند حرفی به او بزند. دوباره لحظاتی از زندگی اش رسیده بود که دلش می خواست به جایی، به جایی که خودش هم نمی دانست کجاست و در تنهایی مطلق به سر ببرد. در آن لحظه که در ماشین نشسته بود و به مقصد نامعلومی می راند، هیچ چیز و هیچ کس در دنیا هیچ انگیزه ای را برای زندگی و هستی اش، در بر نداشتند، پوچی مطلق!
چرا نمی توانست انگیزه ای همیشگی برای زندگی اش پیدا کند؟ چرا نمی توانست کاری کند که دچار این حالت بی تفاوتی و بی سرانجامی نشود؟ هیچ چیز، دلش هیچ چیز نمی خواست! هیچ چیزی در آن لحظه نبود که او را به شوق زندگی و هستی برگرداند. نمی خواست به محفل بعضی از دوستانش برود. نمی خواست با افیون و دود و دم، خود را فراموش کند. اما در آن لحظات لعنتی که دوباره خاطرات دردناک زندگی اش به ذهن او هجوم آورده بودند، چاره ای جز راه خانه دوستانش نداشت.
romangram.com | @romangram_com