#هلاک_و_هستی_پارت_94

آسیه خوشحال شد. خودش می دانست مدینه نه نمی گوید. هربار که از تهران به مشهد می رفت، برایش سوغاتی می برد و همیشه به دیدنش می رفت و حتی چند روزی نزدش می ماند. مدینه در انتهای باغ بزرگی که متعلق به ارباب پسرش بود زندگی می کرد و کرایه اتاق را پسرش می داد. شوهرش فراش مدرسه بود و بعد از فوتش حقوق بخور و نمیری برای مدینه باقی گذاشته بود که با آن سر می کرد.

همان روز آسیه بار و بندیلش را بست و شب هنگام از سعید خواست که هرچه زودتر برایش بلیت بگیرد و او را به مشهد بفرستد. سعید تعجب کرد و آسیه در مقابل حیرت و تعجب او گفت:« غصه نخور، دیگه بر نمی گردم که مزاحم زندگی تو و زنت بشم! می رم چون دیگه نمی تونم خدمت تو و زنت رو بکنم و دارم کم کم سربار شما می شم! »

سعید با ناراحتی گفت:« این چه حرفه یه که می زنی، مادرجون؟ »

آسیه بغضش ترکید و فریاد زد:« ساکن باش! مگه کوری؟ مگه نمی بینی زمین گیر و عاجز شدم و دیگه نمی تونم از جام تکون بخورم؟ مگه نمی بینی بیشتر از ده روز بود نتونستم برم حموم! تو و زنت خودتون رو به نفهمی می زنین یا واقعاً نمی فهمین که من دیگه پیر شدم و احتیاج به پرستار و کمک دارم؟ »

سعید مثل اینکه از خواب بیدار شده باشد، گفت:« خب، مادرجون می گفتی! من خودم کمکت می کردم بری حموم. و یا ... شاید بتونیم یه نفر رو پیدا کنیم زمانی که ما نیستیم بیاد پیشت و بهت کمک کنه. آخه ... خودت می دونی صحرا هم کار داره، مسئولیت مؤسسه رو دوششه، نمی تونه توی خونه بمونه! »

آسیه خنده تمسخرآمیزی کرد و گفت:« بعله، صحرا خانوم خودش و ننه باباش رو فراموش کرده! فکر می کنه از دماغ فیل افتاده! دائم از من فرار می کنه، انگار من طاعون دارم. »

صحرا که در هال خانه نشسته بود و تلویزیون نگاه می کرد، حرفهای آنها را می شنید، اما کوچکترین واکنشی نشان نداد. در دل به آسیه حق می داد، او حتی با اکراه و از فاصله دور با مادرشوهرش سلام و خداحافظی می کرد. هرگز او را نمی بوسید و حتی یک دقیقه هم نزدیکش نمی نشست و با او صحبت نمی کرد. گویی زندگی او را هم بی رحم بار آورده بود. او که از نغمه و نوایی اشک در چشمهایش حلقه می زد و مو بر اندامش راست می شد، با بی تفاوتی با ضجه ها و زاری های مادر شوهرش مواجه می شد و کوچکترین کاری برایش انجام نمی داد. او به اندازه کافی پرستاری پدرش را کرده بود و خودش مادری بیمار داشت که مجبور بود هرطور شده باری هم از دوش او بردارد. مگر چقدر توان داشت؟

به هر حال، آن شب گفت و گوی مادر و پسر به درازا کشید و آسیه سرانجام پیروز شد و دو روز بعد با سکوت و اخم فراوان خانه پسرش را ترک کرد و رفت. به سعید نگفت که نزد مدینه می رود و به دخترها هم سپرده بود به احدی در این مورد حرفی نزنند. می خواست سعید را نگران و دلواپس باقی بگذارد و برود. هنگام خداحافظی از او خواست که هرماه خرجی اش را برایش بفرستد تا حداقل جلوی این و آن آبرویش نرود.

romangram.com | @romangram_com