#هلاک_و_هستی_پارت_93
آسیه اشک می ریخت، گریه می کرد، داد و فریاد راه می انداخت، اما اگر صدا از دیوار درمی آمد از صحرا هم همین طور. زن جوان به تجربه دریافته بود چه پاسخگوی حرفهای مادرشوهرش باشد و یا سکوت اختیار کند، نتیجه اش مساوی است. جالب آنکه به محض اینکه سروکله سعید در خانه پیدا می شد آسیه حرفی نمی زد، شکایتی نمی کرد و در سکوت کامل با تنهایی اش کنار می آمد.
به تدریج آن قدر ناتوان و بی حرکت شد که غیر از موارد ضروری از روی تختش به پایین نمی آمد. او نیازمند کمک بود، اما به طور آشکار مشاهده می کرد که تنهاست و هیچ کس حتی پسرش یارای کمک و یاری به او ندارد. می دانست که در خانه دخترهایش هم جایی ندارد. سرانجام که یک شب از شدت ناتوانی جایش را خیس کرد، صبح از خداوند آرزوی مرگ کرد. هنوز غرورش به او اجازه نمی داد از صحرا طلب کمک و یاری کند. چهار دست و پا خودش را می کشید و از روی تخت پایین می آمد، اما تا آن روز حتی یک بار از عروسش تقاضای کمک نکرده بود.
آن روز به محض اینکه در خانه تنها شد، خودش را به حمام رساند و به هر زحمتی بود آبی به سر و رویش ریخت. خدا می داند که با چه درد و مرارتی ملافه ها را عوض کرد و حتی تشک زیرش را شست. ملافه ها را با عجله به روی تشک خیس کشید تا کسی متوجه کاری که ناخواسته شب قبل مرتکب شده بود، نشود. صبحانه را صحرا حاضر کرده و رفته بود. بدون اینکه به چیزی لب بزند، خودش را به تلفن رساند و شماره دخترش حمیده را گرفت و از او خواست که به دوست و یار دیرینه اش مدینه تلفن بزند و شماره منزل سعید را بدهد و بگوید هرچه زودتر با او تماس بگیرد.
حمیده مکثی کرد و حرفی نزد و آسیه بلافاصله گفت:« بهش بگو خودم از خجالتش درمی آم! »
گوشی را گذاشت و در انتظار مرگباری چشم به دستگاه تلفن دوخت. انتظارش زیاد طول نکشید. هنوز ساعتی نگذشته بود که مدینه به او زنگ زد. آسیه گوشی را برداشت و به محض شنیدن صدای مدینه، گریه را سر داد. در آن لحظه خوشحال بود که مدینه را برای عروسی سعید دعوت کرده و او خودش نتوانسته بود بیاید، وگرنه در این موقعیت شرمنده او می شد.
آسیه با اشک و زاری گفت:« مدینه جون، به دادم برس! زمین گیر شدم! هیچ کس نیست که یه لیوان آب دستم بده. خرجمو سعید می ده. می خوام بیام پیشت بمونم تا بمیرم. این دم آخری نمی خوام اسیر دست عروسم بشم. اگه قبول نکنی خودمو از پنجره پرت می کنم! »
مدینه بغض کرد و با دلسوزی گفت:« قدمت روی چشمم، آسیه! این چه حرفی یه که می زنی! می دونی که بعد از مرگ مش قاسم، تنهای تنها هستم. یه لقمه نون هست با همدیگه می خوریم. خودم خدمتت رو می کنم. پاشو بیا، فکرش رو نکن. این بچه ها وقت وقتش هر کدوم به هزار بهونه از آدم فرار می کنن. »
romangram.com | @romangram_com