#هلاک_و_هستی_پارت_92
پس از یک ماه که آسیه از مشهد به تهران برگشت، به محض ورود به خانه و دیدن دکوراسیون جدید اخمهایش درهم رفت. اما وقتی وارد اتاقش شد و فهمید که او را هم فراموش نکرده اند، بی اختیار اشک در چشمانش حلقه زد. او هرگز اتاقی به این تر و تمیزی با پرده های نو و به خصوص تختخواب چوبی به خود ندیده بود. عروسش با سلیقه خاصی روتختی قشنگی که همرنگ پرده های اتاق بود، برایش انتخاب کرده و روی تختش گسترده بود. آسیه بی اختیار به گوشه اتاق خزید و شروع به گریه کرد. نمی دانست چرا گریه می کند، اما هرچه بود از کنترل و اختیارش خارج بود. سعید با مهربانی او را در آغوش کشید و بوسید.
آسیه با قدردانی نگاهش کرد و گفت:« الهی خوشبخت بشی، پسر! الهی همیشه سایه ت بالا سر زن و بچه هات باشه! »
سعید خندید و گفت:« کدوم بچه ها؟ »
و آسیه ادامه داد:« فکرش رو نکن، به زودی اونها هم به دنیا می آن و زندگی ت شلوغ و پربرکت می شه! »
صحرا که شاهد گفت و گوی آنها بود، لبخندی زد و به فکر فرو رفت. او و سعید تا آن زمان خواستار بچه ای نبودند که به قول آسیه خانم زندگی شان را شلوغ و پربرکت کند. سعید برخلاف شوهرهای دیگر چندان علاقه ای نشان نمی داد و هرگز در این مورد با صحرا صحبتی نمی کرد. از نظر خود صحرا هم هنوز زود بود که در این مورد تصمیم بگیرند، اما منتظر بود که سعید هرچه زودتر حرفی بزند و علاقه و اشتیاق خود را برای داشتن بچه نشان دهد. صحرا عاشق بچه ها بود و بدون شک اگر خودش دارای فرزندی می شد، دور تمام فعالیتهای دیگرش را خط می کشید و تمام هم و غم خود را صرف تربیت و بزرگ کردن فرزندش می کرد.
با آمدن آسیه، دوباره محدودیتهای زندگی صحرا شروع شد. هرچه سعی می کرد برخوردی با مادرشوهرش پیدا نکند، امکان پذیر نبود. همیشه یک نوع عدم رضایت و اوقات تلخی بین آنها وجود داشت که محیط زندگی شان را سرد و تاریک می کرد. سعید بیشتر از همسرش توقع داشت که کوتاه بیاید و در مقابل غرولندهای مادرش صبورتر و آرام تر باشد. در هر حال، هرچه بود زندگی و روابط سعید و صحرا گرم و صمیمی ادامه داشت و خودشان با یکدیگر مسئله و مشکلی نداشتند.
خوشحالی صحرا روافزون بود زیرا هرچه می گذشت سعید معروف تر و سرشناس تر می شد. او هم مثل شوهرش چندان در بند مال دنیا نبود، اما نمی توانست از اینکه سعید از نظر مالی هم رو به پیشرفت بود، اظهار شادی و رضایت نکند.
دو سال از ازدواجشان نگذشته بود که توانستند آپارتمان کوچکی را قولنامه کنند. آسیه مدتی بود که به شدت از درد پا و زانو می نالید و از هرگونه حرکتی عاجز شده بود. هرچه هم دکتر می رفت و دارو می خورد، اثری نداشت. صحرا نمی توانست به طور مرتب پرستار او باشد، اما مسئولیت بسیاری از کارهای خانه را به عهده گرفته بود. از سوی دیگر، مجبور بود حداقل هفته ای یک بار هم که شده سری به مادر خودش بزند و نیازهای او را برآورده کند. همان قدر که آسیه از حرکت و کار عاجز شده بود، به همان نسبت زبانش بیشتر به کار افتاده بود. ساعتهایی را که صحرا در خانه ماندگار بود، دیگر هیچ توجه ای به غرولندهای او نمی کرد. غذا و چای را به طور مرتب در اختیارش می گذاشت و بدون کوچکترین صحبتی او را ترک می کرد.
romangram.com | @romangram_com