#هلاک_و_هستی_پارت_91


صحرا که شاهد گفت و گوی آنها بود ، لبخندی زد و به فکر فرو رفت. او و سعید تا آن زمان خواستار بچه ای نبودند که به قول آسیه خانم زندگی شان را شلوغ و پر برکت کند. سعید برخلاف شوهر های دیگر چندان به بچه ها علاقه ای نشان نمی داد و هرگز با صحرا در این مورد صحبتی نمی کرد. از نظر خود صحرا هم هنوز زود بود که در این مورد تصمیمی بگیرند، اما منتظر بود که سعید هر چه زود تر حرفی بزند و علاقه و اشتیاق خود را برای داشتن بچه ها نشان دهد . صحرا عاشق بچه ها بود و بدون شک اگر خودش دارای فرزندی می شد، دور تمام فعالیت های دیگرش را خط می کشید و تمام هم و غم خود را صرف تربیت و بزرگ کردن فرزندش می کرد.

با آمدن آسیه ، دوباره محدودیت های زندگی صحرا شروع شد. هر چه سعی می کرد برخوردی با مادر شوهرش پیدا نکند ، امکان پذیر نبود . همیشه یک نوع عدم رضایت و اوقات تلخی بین آنها وجود داشت که محیط زندگی شان را سرد و تاریک می کرد . سعید بیشتر از همسرش توقع داشت که کوتاه بیاید و در مقابل غرولند های مادرش صبور تر و آرام تر باشد. در هر حال ، هرچه بود زندگی و روابط سعید و صحرا گرم و صمیمی ادامه داشت و خودشان با یکدیگر مسئله و مشکلی نداشتند.

خوشحالی صحرا روز افزون بود زیرا هرچه می گذشت سعید معروف تر و سرشناس تر می شد. او هم مثل شوهرش چندان در بند مال دنیا نبود، اما



• خواهرهایش هنوز در فقر و تنگدستی زندگی می کردند. وقتی که یاد لباسهایی که در عروسی او پوشیده بودند می افتاد، خجالت می کشید. هرچه سعی کرده بود از تعداد همکاران و دوستانش برای عروسی کم کند، موفق نشده بود، اما برایش چندان مهم نبود که کسی فامیل و قوم و خویش او را دهاتی و فقیر قلمداد کند. او از وجود فقر و تنگدستی که خانواده او را احاطه کرده بود رنج می برد و نمی توانست آن طور که دلش می خواهد کمکی به آنها بکند. از سوی دیگر، همسرش هم جوان بود و هزاران آرزو در دل داشت که می بایست پاسخگوی او هم باشد. اما باز هم نمی توانست دلیل قانع کننده ای برای توده غمهای دلش پیدا کند.

ناخودآگاه از چیزی فرار می کرد که نه می توانست آن را به دست فراموشی بسپارد، و نه می خواست نامی از آن ببرد. اگر نوازنده نبود و ساز نمی زد، بدون شک تا به حال دق کرده و مرده بود. بعد از خداوند، حتی قبل از صحرا، ندیم و یار و دوستش سازش بود. تنها زمانی که ساز می زد از همه چیز و همه کس فارغ می شد و به دنیای قشنگ ملودیها و نتهای زیبایش وارد می شد و به پرواز درمی آمد. به راستی همه چیز و همه کس را فراموش می کرد. گاهی آن قدر ساز می زد که حتی صحرا هم به او اعتراض می کرد و می گفت:« پس تو چه موقع می خوای استراحت کنی و یا حداقل دو کلمه با من حرف بزنی؟ آخه توی خونه هم آدم انقدر ساز می زنه! »

اما سعید گوشش به این حرف ها بدهکار نبود و از هر فرصتی که به دست می آورد به سراغ سازش می رفت.


romangram.com | @romangram_com