#هلاک_و_هستی_پارت_90

سعید از زندگی با او رضایت کامل داشت . صحرا را دوست داشت و از خلق و خوی او خوشش می آمد. هرچه می گذشت ، وضع شغلی و مالی او بهتر می شد . مورد توجه بود و در حرفهء آهنگ سازی هم موفقیت های زیادی به دست آورده بود . وقتی با خودش خلوت می کرد ، می دید که همه چیزش رو به پیشرفت و خوبی است . همسر خوبی دارد و در زندگی کمبودی احساس نمی کرد . اما نمی دانست با تودهء سنگین و پر بار غمی که در دلش نهفته چه کند. به هر کاری دست می زد و به هرچه که آرزو می کرد و می رسید، باز هم احساس شادی کامل نمی کرد.بی جهت یاد باغ آغ بابا و تاکهای انگور می افتاد. به یاد فقر و محرومیتش و فشار هایی که از کودکی بر او تحمیل شده بود . به یاد تراب می افتاد که چگونه تمام عمرش حمالی کرد و عاقبت در کوپهء قطار جان سپرد.

خواهرهایش هنوز در فقر و تنگ دستی زندگی می کردند. وقتی که یاد لباسهایی که در عروسی او پوشیده بودند می افتاد ، خجالت می کشید.هرچه سعی کرده بود از تعداد همکاران و دوستانش برای عروسی کم کند ، موفق نشده بود ، اما برایش چندان مهم نبود که کسی فامیل و قوم و خویش او را دهاتی و فقیر قلمداد کند. او از وجود فقر و تنگدستی که خانوادهء او را احاطه کرده بود رنج می برد و نمی توانست آن طور که دلش می خواهد کمکی به آنها بکند.از سوی دیگر، همسرش هم جوان بود و هزاران آرزو به دل داشت که می بایست پاسخ گوی او هم باشد . اما بازهم نمی توانست دلیل قانع کننده ای برای تودهء غمهای دلش پیدا کند.

ناخودآگاه از چیزی فرار می کرد که نه می توانست آن را به دست فراموشی بسپارد ، و نه می خواست نامی از آن ببرد . اگر نوازنده نبود و ساز نمی زد ، بدون شک تا به حال دق کرده بود و مرده بود. بعد از خداوند، حتی قبل از صحرا ، ندیم و یار و دوستش سازش بود . تنها زمانی که ساز می زد از همه چیز و همه کس فارغ می شد و به دنیای قشنگ ملودیها و نتهای زیبایش وارد می شد و به پرواز در می آمد . به راستی همه چیز و همه کس را فراموش می کرد . گاهی آنقدر ساز می زد که حتی صحرا هم به او اعتراض می کرد و می گفت:« پس تو چه موقع می خوای استراحت کنی و یا حداقل دو کلمه حرف با من بزنی؟ آخه توی خونه هم آدم انقدر ساز می زنه!»

اما سعید گوشش به این حرفها بدهکار نبود و از فرصتی که به دست می آورد به سراغش می رفت.

پس از یک ماه آسیه از مشهد به تهران برگشت ، به محض ورود به خانه و دیدن دکوراسیون جدید اخم هایش در هم رفت . اما وقتی وارد اتاقش شد و فهمید که او را هم فراموش نکرده اند ، بی اختیار اشک در چشمهایش حلقه زد. او هرگز اتاقی به این تر و تمیزی با پرده های نو و به خصوص تختخواب چوبی به خود ندیده بود. عروسش با سلیقه خاصی رو تختی قشنگی که همرنگ پرده های اتاق بود ، برایش انتخاب کرده و روی تختش گسترده بود. آسیه بی اختیار به گوشهء اتاق خزید و شروع به گریه کرد . نمی دانست چرا گریه می کند، اما هرچه بود از کنترل و اختیارش خارج بود. سعید با مهربانی او را در آغوش کشید و بوسید.

آسیه با قدر دانی نگاهش کرد و گفت:« الهی خوشبخت بشی، پسر!الهی همیشه سایه ات بالا سر زن و بچه هات باشه!»

سعید خندید و گفت:« کدوم بچه ها؟»

و آسیه ادامه داد:« فکرش رو نکن، به زودی اونا هم به دنیا میان و زندگی ت شلوغ و پر برکت می شه!»

romangram.com | @romangram_com