#هلاک_و_هستی_پارت_89


آسیه خانم اصرار داشت که عروسی را در مشهد برگزار کنند. سعید به طور کلی از گرفتن جشن عروسی بیزار بود و دوست داشت طی مراسم ساده ای با صحرا ازدواج کندو به قول خوش قال قضیه را بکند . از نظر صحرا ، گرفتن جشن عروسی در مشهد مضحک و مسخره بود و او دوست داشت این مراسم هرچه کوچک و مختصر،در تهران برگزار شود.او حاظر شده بود که با مادر سعید در یکجا زندگی کند، اما زیر بار رفتن به مشهد و اینکه عروسی را آنجا بگیرند، نمی رفت.

سرانجام بعد از بحث و گفت و گوی زیاد ، قرار شد خواهر های سعید و چند تن از اقوام نزدیک به تهران بیایند و جشن کوچکی هم بگیرند و مراسم را برگزار کنند. سعید هم قبل از ازدواجش به هر ترتیب بود خانه اش را عوض کرد و به آپارتمان بزرگتر و بهتری نقل مکان کرد . محل خانه جدید بالای شهر و از امکانات رفاهی بیشتری برخوردار بود.

جشن عروسی را در حیا بزرگ و مشجر استاد سایه برگزار کردند.خواهر های سعید با بچه هایشان تا یک هفته بعد از عروسی شان در تهران بودند و بعد از ان به مشهد برگشتند.سعید و صحرا از رفتن آنها نفس راحتی کشیدند. آنها برای ماه عسل به مسافرت نرفتند. چون آسیه خانم را هم باید همراه خود می بردند، بنابراین از خیر مسافرت ماه عسل گذشتند.

صحرا جهیزیه ای نداشت که به خانه سعید بیاورد و سعید هم از وضع زندگی او خبر داشت ، هیچ گونه توقع و انتظاری از این بابت نداشت. اما مشکلات بی پایان بودند.مادر صحرا نمی توانست تنها زندگی کند و آسیه خانم مدام غُر می زد که تا به حال عروس بی جهیزیه ندیده است و این دیگر چه رقمش است.

بعد از عروسی ، صحرا گویی گلی بود که ناگهان شکفته است ، او که همیشه ساده و بی آرایش بود ، با کمی آرایش و پیرایش چهره اش تفاوت زیادی کرده بود. از سوی دیگر ، استادی همیشگی و دلسوز پیدا کرده بود که می توانست شبانه روز از او بیاموزدو چیزهای تازه یاد بگیرد. هرچند تحمل زندگی با آسیه برای صحرا مشکل بود، اما خودش می دانست که هیچ چاره ای ندارد و هر طور شده باید با مادر شوهرش بسازد. آسیه بسیار مقتصد و حتی خسیس بود و در مورد مصرف هرگونه موادی در خانه خست نشان می داد و این موضوع باعث رنج و عذاب صحرا بود. آسیه حتی در مورد صابون و تاید و شامپو و غیره و غیره صرفه جویی می کرد و تا صابون محو نمی شد و از بین نمی رفت، صابون جدیدی استفاده نمی کرد. صحرا برای خودش صابون و شامپوی جداگانه می خرید و هر طور که دلش می خواست آنها را به مصرف می رساند، و این موضوع تا مدت ها باعث بحث و درگیری شده بود.

چیزی که آسیه را رنج می داد این بود که عروسش صبح خانه را با پسرش ترک می کرد و شب هنگام همراه او بر می گشت. صحرا حتی حاضر نبود چند ساعتی را در خانه بماندو شوهرش را از تنهایی و بی همدمی نجات دهد. حتی شب ها هم که به خانه می آمد با او حرفی برای گفتن نداشت و شامی که آسیه پخته بود لب نمی زد و می گفت که سیر است و میل به غذا ندارد . در فرصت های کوتاهی که آسیه می توانست با سعید تنها باشد ، لب به شکایت می گشود و از رفتار صحرا گله می کرد ، اما سعید که همیشه در حال و هوای دیگری به سر می برد، سری تکان می داد و همیشه به مادرش قول می داد که با صحرا صحبت کند ، اما هیچگاه حرفی به زبان نمی آورد . یا فراموش می کرد ، و یا از نظرش موضوعات مطرح شده آنقدر کوچک و بی اهمیت جلوه می کرد که ارزش باز گویی نداشت.

زمانی که آسیه عزم سفر کرد و برای دیدار دختر هایش به مشهد رفت ، یکی از روز های خوب و فراموش نشدنی صحرا و سعید بود . با مبلغ قابل تو جه ای که سعید به مادرش داد،آسیه با رضایت کامل بار سفر بست و رفت. در مدت یک ماه غیبت او صحرا آن طور که دلش می خواست خانه را تغییر داد و با وسایل جدیدی که خریداری کرده بودند ، دکوراسیون آنجا را به دلخواه آراست و حتی تختخواب جدید برای آسیه خریدند و در اتاقش قرار دادند. صحرا بعد از رفتن آسیه ، بیشتر در خانه ماند و برای سعید آشپزی می کرد. او که عمری در خانه کار کرده و غذا پخته بود ، به خوبی از عهدهء نظافت و آشپزی آپارتمانشان بر می آمد و به هر نحو بود کاری می کرد که باعث خشنودی و رضایت سعید واقع شود.


romangram.com | @romangram_com