#هلاک_و_هستی_پارت_88

سعید لبخند محزونی به لب آورد و گفت :« صحرای عزیزم ، من از حالا و زمان کنونی حرف نمی زنم. من از سعیدی حرف می زنم که هنرجوی هنرستان بود و آه در بساط نداشت . یه بچه شهرستانی که هِر رو از بِر تشخیص نمی داد!» و زیر لب زمزمه کرد:« اما سالم بود و لنگ نمی زد!»

صحرا با کنجکاوی پرسید :« چی گفتی؟»

سعید بلافاصله سری تکان داد و گفت:« هیچی، همین!حالا هم چندین سال از اون موضوع می گذره.»

صحرا اخم کرد و پرسید:«؟ ببینم،سعید! حالا هم... یعنی هنوز به فکر اون هستی و یا...»

سعید خندید و گفت : این چه حرفیه که می زنی ، صحرا! البته که نه! اون شوهر کرده و دو تا بچه داره!»

صحرا با دلخوری گفت :« پس هنوز از اون خبر داری!»

سعید گفت:« چه کنم ، به طور اتفاقی خبر دار می شم! چون از دوست های نزدیک استاد سایه هستن !»

صحرا دیگر حرفی نزد. اما ته دل آرزو می کرد کاش چنین چیزی را نمی دانست و سعید آنقدر صادق و امین نبود که به این سادگی از عشق دختر دیگری صحبت کند. سعی کرد آن را فراموش کند و فقط به خوشبختی و آینده اش بیندیشد.ای که می توانست در کنار سعید سپری کند و از لحظه لحظهء زندگی اش لذت ببرد.

romangram.com | @romangram_com