#هلاک_و_هستی_پارت_87


وقتی چشمهایش را باز کرد ، به زمین آمد و به آرامی در جایگاهش قرار گرفت. کارش تمام شده بود. کارش از آنچه که فکر می کرد و در رویاها به دنبالش می رفت، زیبا ترو ماهرانه تر به پایان رسیده بود.

سعید دو شب دیگر بر روی صحنه رفت و بعد از آن مُهر استادی بر پیشانی اش نقش بست و مسیر زندگی اش را تغییر داد.

هنوز یک ماه از پایان کنسرتش نگذشته بود که با صحرا ازدواج کرد.آسیه با اکراه عروسش را پذیرفت. حال آنکه سعید می دانستبهتر و مناسب تر از او در هیچ کجای دنیا نصیبش نخواهد شد.هنگامی که رو به روی صحرا نشست و از او خواستگاری کرد، دختر جوان اشک شادی در چشمهای سیاه و زیبایش جمع شده و قادر به صحبت کردن نبود. صحرا بلا فاصله پیشنهاد او را قبول کرد، ولی نتوانست بگوید که از همان روزهای اول عاشق سعید شده بود و روزها و شب هایش به یاد او سپری شده است. صحرا اعتراف نکرد که در آرزوی چنین روزی می سوخته و شب و روزش در آه و حسرتهای بی پایان طی شده است.

برایش همه چیز عالی و دلخواه و رویایی بود ، تنها یک موضوع او را رنج می دادو آن این بود که سعید بعد از تمام حرفهای زیبا و قشنگی که به او زده بود، گفت:« صحرا، موضوعی هست که دوست دارم بدونی. چون نمی خوام هیچ چیزی رو از تو پنهان کنم!»

چشمان صحرا گرد شد. همیشه انگار باید امایی در زندگی اش قد علم کند.

سعید ادامه داد:« صحرا ، من سالها پیش عاشق دختری شدم که نه در سطح من بود ، و نه به درد من می خورد. اون حتی منو نمی دید،چه برسه به اینکه بخواد فکری در مورد من داشته باشه و یا احساس شدید منو نسبت به خودش حدس بزنه . این عشق کاملا یک طرفه بود و تا به حال هیچ کس ، هیچ احدی ، از این موضوع چیزی نمی دونه . چون می دونستم اگه جایی بازگو بشه ، همه منو مسخره می کنن!»

صحرا نتوانست بی تفاوت بماندو با اعتراض گفت :« این چه حرفیه که می زنی! تو چرا انقدر خودتو کوچیک می کنی و دست کم می گیری!»


romangram.com | @romangram_com