#هلاک_و_هستی_پارت_86

بعد از شام ، او را به خانه رساند و بعد راه خانه خودش را پیش گرفت. برای اولین بار و به طور جدی راجع به دختری فکر می کرد. چیزی که بیش از همه او را به سوی صحرا می کشاند، هم طبقه بودن و محرومیتی بود که او همه سالهای عمرش را با آن طی کرده بود. صحرا هم مثل خودش مرفحه نبود، برای یک لقمه نان، یک جای امن ، یک شغل خوب ، در آمدیهرچند ناچیز، دویده و تلاش کرده بود. صحرا هم پدری فقیر و مریض داشت که با رفتنش ، مادرش جای او را گرفته بود. مریض و بدخلق و از همه بدتر تنها و تنها. صحرا هم مانند او عاشق موسیقی و سازش بود . تک تک مضرابها و زخمه ها را حس می کرد و قلبش به تپش می آمد. او هم مدتها مدیدی بود که از تنهایی و بی همدمی به تنگ آمده و زندگی اش یکنواخت و کسل بار شده بود.

به خانه رسید. آسیه بیدار بود و طبق معمول با دیدن او غرولند کرد. سعید با خودش فکر کرد که مادرش هم بدون شک از ازدواج او خوشحال خواهد شد. اما حرفی نزد، برنامه ای که در پیش داشت برایش خیلی مهم بود . او قرار بود به جای استادش مهران سایه کنار دست استاد بزرگ موسیقی و صدا بنشیند و ساز بزند. مهران با ایثار و از خود گذشتگی همیشگی اش ، این برنامه را برای او دست و پا کرده و خوانندهء مورد نظر را راضی کرده بود تن به همکاری باسعید بدهد. اما مهران سایه مطمئن بود که سعید از عهدهء این برنامه بزرگ هنری که برایش می توانست سرنوشت ساز باشد ، بر خواهد آمد.

شور و هیجان کنسرت بزرگ آن چنان فکر و ذهن سعید را به خود مشغول کرده بود که خیلی زود صحرا به دست فراموشی سپرد. هفته دیگر سعید می توانست برای همیشه به کرسی استادی بنشیند و در صورت عدم موفقیت می بایست با همان موسسه آموزشی و ارکستر رادیویی اشبسازد. اگر جسارت و اعتماد به نفس خود را از دست نمی داد، بدون شک به هدفش می رسید. او هنوز جوان بود و امید پیشرفت بیشتری برایش وجود داشت، اما این فرصت و موقعیتی را که مهران سایه در اختیار او گذاشته بود، ممکن بود هرگز تکرار نشود.

شبها با هزاران فکر و رویا به خواب می رفت. آرام و قرار از او سلب شده و تعداد سیگارهایش در روز رو به فزونی گذاشته بود . قرار بود سه شب متوالی جلوی جمعیت کثیری ساز بزند. از سوی دیگر ، افراد زیادی بودند که ادعای برتری و پیشکسوتی داشتند و با انتقاد و بدبینی به جایگاه سعید نگاه می کردند.تعدا رقبایش زیاد بودند و همگی عدم موفقیت او آرزوی قلبی شان بود. همگیبرای تماشای او می آمدند و در صدد فرصتی بودندکه باران انتقاد و ملامت را بر سر و رویش ببارند. سعید از همه این مطالب مطلع بود و در دل دعا می کرد که بتواند پوزه همه آنها را به خاک بمالد و برتری خود را به اثبات برساند.

صحرا هم بلیتی رایگان بدستش رسید و در شب اول کنسرت برای تماشای معبودش به تالار رفت. در سالن جای سوزن انداختن نبود و لیت بازار سیاه پیدا کرده بود. تمام اعضای ارکستر و نیز خود خواننده لباسی متحدالشکل پوشیده بودند . صحرا از دیدن سعید دلش فرو ریخت و با خود فکر کرد که چقدر این لباس به او می آید.

کف زدن های مردم با بلند شدن صدای ساز ها رو به خاموشی گذاشت و سکوتی سنگین همه جا حکم فرما شد. صدای تار و کمانچه و تنبک و سنتور فضا را پر کرده بود. برنامه با بلند شدن صدای خواننده شور و حال دیگری پیدا کردو زمان تک نوازی تار فرا رسید. صحرا نفسش در سینه حبس شد. آرزو می کرد سعید بتواند مثل همیشه بنوازد و با مشاهدهء این جمعیت عظیم هول و دسپاچه نشود. حال سعید بدتر از او بود.تصمیم گرفت چشمهایش را ببندد و اینطور انگار که تنهاست و این همه چشم کنجکاو و منتقد شاهد او نیستند.

به مجرد این که چشمهایش را بست و شروع به نواختن کرد ، بی اختیار چهرهء گیتی جلوی چشمانش مجسم شد. نمی دانست دچار چه کابوسی شده است. نمی دانست در آن لحظه این چهرهء ممنوع و بی مهر را چگونه از جلوی چشمش دور کند. مدتهای مدیدی بود که دیگر او را نمی دید و سعی می کرد که دیگر فکرش را از سر به در کند. چاره ای نداشت، خود را رها کرد و در چشمان عمیق معبود دیرینه اش غرق نواختن شد.

خودش هم باور نداشت. شاید هرگز در عمرش آن چنان زخمه های کاری و سوزناک بر تار های سازش فرود نیاورده بود. همراهی ساز با صدای خواننده، دیگر جایی برای انتقاد و ایراد باقی نگذاشت. هنگامی که صدا اوج گرفت و نوازنده تار همراه صدا لرزه ها و زیر و بم های ساز را تشدید کرد، مو براندام شنوندگان راست شده و بسیاری از آنها اشک به چشم آورده بودند. دیگر هراس و ترس سعید از بین رفته بود. دیگر به پرواز در آمده بود و بالهایش آنقدر گسترده و پر عظمت پرواز می کردند که هیچ سد و مانعی در برابرش نمی توانست قد علم کند.بدنش خیس عرق شده بودو به کلی جا و مکان خود را بدست فراموشی سپرده بود.

romangram.com | @romangram_com