#هلاک_و_هستی_پارت_85
ساعت نزدیک به ده شب بود و اکثر رستورانها و اغذیه فرو شیها رو به تعطیلی بودند. بلاخره جای کوچک و دنجی پیدا کردند و سفارش دو عدد همبرگر و نوشابه دادند. رو به روی هم پشت میز کوچکی نشستند. سعید بی اختیار متوجه چشمهای سیاه و مشتاق صحرا شد که به او خیره شده و نگاهش می کرد . او قبلا متوجه زیبایی دختر جوان شده بود ، اما هرگز این اشتیاق و معنا را در نگاه او نخوانده بود.کمی دستپاچه شد. او هرگز با دختری به تنهایی بیرون نرفته و به طور کلی با این طبقه معارشتی نداشت.
برای اینکه دستپاچگی اش را پنهان کند، پرسید:« از پست جدیدت راضی هستی؟ امید داری بتونی پیشرفت بیشتری بکنی؟»
صحرا لبخند دلنشینی زد و گفت :« استاد بهتره ازم بپرسین تونستم شغل جدیدی رو که شما با چنگ و دندون برام گرفتین حفظ کنم یا نه؟»
سعید خنده اش گرفت و گفت:« نه نه،اصلا اینطور نیست! تو خودت شایستگی و لیاقت اون کار رو داری، این چه حرفیه که می زنی؟ تو باید اعتماد به نفس داشته باشی.»
صحرا خندید و گفت:«دارم،و گرنه همون روز اول با اون رفتار سرد و خشن شما از موسسه فرار می کردم و می رفتم!»
سعید سری تکان داد و حرفی نزد. او به خاطر نداشت صحرا از چه چیز صحبت می کند. به هیچ وجه یادش نمی آمد که رفتار بدی با او داشته و یا قصد توهین و تحقیرش را داشته باشد. شام را آوردند و هر دو با اشتیاق ساندویچهایشان را خوردند.
کمی به حرف نشستند. سعید متوجه شد نقطه نظرهای صحرا چقدر جالب و شنیدنی هستند . و از سوی دیگر ، از رفتار ساده و صمیمی و بی ریای او خوشش آمده بود . صحرا خودش بود. تظاهری در رفتارش دیده نمی شد.بدون شک، اگر سعید تا آن حد درگیر کارش نبود، زودتر متوجه او شده بود.
romangram.com | @romangram_com