#هلاک_و_هستی_پارت_84

صحرا شبانه روز به سعید فکر می کرد و از مشاهدهء تار های سفیدی که در موهای پر پشت و مشکی او به تازگی پدیدار شده بودلذت می برد. هنگامی که سعید ساز در دست می گرفت و شروع به نواختن می کرد، حالتی از شیدایی و جنون به صحرا دست می داد . آنقدر محو او می شد که محیط اطرافش را فراموش می کرد. تنها در آن لحظه بود که نمی تونست چشم از سعید بردارد و توجه ای نشان ندهد.

ساعتهای متمادی با خودش فکر می کرد که چرا سعید تا آن زمان که سیو چند سال از عمرش می گذرد ازدواج نکرده و هیچ توجه ای به زنان و دختران اطرافش نشان نمی دهد . هرگز نتوانسته بود که فرصتی به دست آورد و بتواند ساعتی با او به صحبت و گفتو گو بنشیند. از سوی دیگر ، با خودش فکر می کرد اگر سعید کوچکترین توجه ای به او داشت ، خودش می توانست این فرصت و موقعیت را به وجود آورد و از او برای چای یا قهوه دعوت کند.

اما چندی نگذشت که این فرصت به دست آمد. قرار بود در شب بخصوصی یکی از خواننده های بزرگ و سابقه دار در تالار بزرگ شهر برنامه ای اجرا کند. آن شب سعید برای آولین بار افتخار همکاری با او را پیدا کرده بودو مجبور بود در برنامه های تمرین و همکاری با دیگر اعضای ارکستر شرکت کند و برای این که کارهای موسسه اش را انجام دهد،احتیج به چندین کمک و همکار داشت. علاوه بر آن ، چسباندن آگهی ها و اطلاعیه های مربوط به برنامه را هم به عهدهء او گذاشته بودند . این موضوع باعث شده بود صحرا به بهانه های مختلف بیشتر با سعید تماس داشته باشد و حتی یک شب که دیر وقت شده و صحرا هنوز در دفتر سعید مشغول کار بود، سعید پیشنهاد کرد که او را به خانه برساند.

صحرا از خوشحالی پر در آورده بود ، اما چهره ای خسته و بی تفاوت داشت و حتی وقتی سوار اتومبیل سعید شد نیز اظهار خستگی و خواب آلودگی کرد. همانطور که می رفتند، سعید سرعت را کم کرد و گفت :« آخ آخ! ما اصلا امشب ادمون رفت به بچه ها شام بدیم! بیچاره ها همه شون رو گرسنه روونهء خونه هاشون کردیم!»

صحرا بی اختیار خندید و گفت :« ببخشین، استاد! یعنی من جزو بچه ها نیستم و نباید گرسنه باشم؟»

سعید نگاهی به او کرد و مثل اینکه تازه متوجه شده باشد ، گفت:« حق با توئه! معذرت می خوام! راستش خودم هم گرسنمه، اگه موافق باشی ، سر راه یه جایی پیدا کنیم و چیز کوچیکی بخوریم ، دیرت که نمی شه؟»

صحرا به شدت سرش را تکان داد و گفت :« نه ،استاد! دیرم نمی شه، به مادرم گفتم که نگرانم نباشه چون کارمون تا دیر وقت طول می کشه.»

خودش می دانست که به محض ورود به خانه با چه جار و جنجالی رو به رو خواهد شد. بعد از فوت پدرش ، مادرش بدخلق تر و بیمار تر شده بود. دیگر نمی توانست سرکار برود و دائم از تنهایی گله می کرد. تنها کسی هم که تمام این توقعات و شکایت ها متوجه اش می شد ، صحرا بود . چون نه شوهر داشت ، نه بچه و ظاهرا مسئولیتی در قبال هیچ کس جز مادرش نداشت . اما در آن لحظه ، هیچ چیز جز بودن با سعید برایش مهم نبود.

romangram.com | @romangram_com