#هلاک_و_هستی_پارت_83


پونه از صبر و تحمل گیتی دچار حیرت می شد. گاهی که خودش را جای او می گذاشت، احساس خفقان می کرد و دلش می خواست از آن خانه و بچه فرار کند و به جای امن و بی دردسری پناه ببرد. وقتی از مشکلات و تنهاییهایش با گیتی صحبت می کرد ، گیتی به او می گفت تمام این مسائل قابل حل است، و او باید خدا را شکر کند که مشکل لاینحلی در زندگی اش وجود ندارد و او را تشویق می کرد که برگردد و به زندگی با شوهرش ادامه دهد.

پونه هم بعد از سه ماه استراحت و گشت و گذار سرانجام تصمیم گرفت نزد شوهرش برگردد و بی جهت زندگی زناشویی اش را از هم نپاشد. روزی که تهران را ترک می کرد،چشمهایش اشک آلود بود. هنگامی که از پله های هواپیما بالا می رفت ، همچنان اشک می ریخت. و زمانی که روی صندلی جا گرفت و کمربند ایمینی اش را بست ، به شدت احساس پشیمانی و دلتنگی می کرد.

همان لحظه آرزو داشت تمام قید و بند ها را پاره کند و از هواپیما بیرون برود، اما با پروزا هواپیما فهمید که دیگر برای بازگشت دیر است و او محکوم است به همان شهر کوچک و افسرده برگردد و با شوهر آرام ، سر به زیر، مهربان ، خسیس و حساب گرش ادامهء زندگی بدهد.

فصل 6

بعد از گذشت چندین ماه از فوت پدر صحرا و تعویض سازش ، دختر جوان به کلی از نظر روحی و جسمی تفاوت کرده بود. شادی و رضایت خاص در چشمهایش دیده می شد و به قول معروف آبی زیر پوستش رفته و چهرهء و نمکین او را شادابتر کرده بود.

به کمک و سفارش سعید ، پست بهتری در ارکستر رادیو به او محول کرده بودند و خواه و ناخواه نوازندگی اش بهتر شده و پیشرفت قابل ملاحظه ای در هنرش دیده می شد . در ژرفای نگاهش آرزویی نهفته بود که بوی عشق می داد و او با سماجت و سر سختی خاصی قصد داشت آن را پنهان کند . همه چیز را ، حتی درد های بی پایان و محرومیتهای زیادش را، با طنز و شوخی بیان می کرد و لبخند می زد. با مشکلات و مسائل عدیدهء زندگی اش لجبازی و جنگ داشت و هرگز از دست آنها شکایت نمی کرد و اشک نمی ریخت.

هنگامی که با دوستان نزدیکش از بیماری مادرش و ریختن سقف و قطع شدن برق خانه حرف می زد ، بلافاصله با صدای بلند می خندید و همه چیز را به مسخره و بازی می گرفت. از هنگامی که پا به موسسه می گذاشت ، چشمش به در بود که سعید را ببیند. و چون از ورود او مطمئن می شد ، خودش را سخت مشغول و گرفتار نشان می داد و او را نادیده می گرفت. از تمام زیر و بم زندگی سعید خبر داشت ، نه زندگی خصوصی و درونی او، زیرا آنچه را که می دانست، از این و آن شنیده و یا خودش با کنجکاوی از از دیگران پرسیده بود. می دانست که سعید مجرد است و با مادرش زندگی می کند، و یمدانست که لنگیدن نامحسوس او به خاطر تصادفی است که چند سال پیش در تهران ، زمانی که هنرجوی هنرستان بوده ، برایش اتفاق افتاده است.


romangram.com | @romangram_com