#هلاک_و_هستی_پارت_100
رنگ از چهره سعید پرید و با تردید پرسید : چی شده ؟ مادرم؟
صحرا سری تکان داد و گفت: آره درست حدس زدی !مادرت-
شب از نیمه گذشته بود، با وجود این سعید به طرف تلفن رفت و پرسید : کی؟ چه موقع این اتفاق افتاده؟
او فکر می کرد همان روز مادرش فوت کرده و تصمیم داشت با اولین پرواز به مشهد برود .شما حمیرا را گرفت و تا برقراری ارتباط دوباره پرسید: چه ساعتی فوت کرده ؟
صحرا که بغض کرده بود شانه ای بالا انداخت و گفت: چه می دونم !بهتر از خواهرت بپرسی!بلافاصله به اتاق خوابشان رفت و در را بست.
حمیرا تازه به خواب رفته بود ،اما از صدای مکرر زنگهای تلفن بیدار شد.شوهرش زودتر از او جای بلند شد و گوشی را برداشت و به محض شنیدن صدای سعید گفت:به به سعید اقا !چه عجب بابا!کجایی؟برای فوت مادرت هم پیدات نمی شه؟
سعید از همه جا بی خبر گفت: این چه حرفی یه می زنی محمود اقا ؟ما همین فردا با اولین پرواز می ایم مشهد!
محمود آقا خنده بلند و مسخره ای کرد و گفت: زحمت می کشین!قدمبرسر چشم!اما فکر نمی کنی خیلی زود تشریف فرما می شین؟
romangram.com | @romangram_com