#هلاک_و_هستی_پارت_101


سعید عصبانی و دلخور تا می خواست جواب دندان شکنی به اوبدهد حمیرابا خشونت گوشی را از شوهرش قاپید و گفت:الو الو داداش سعید!سلام!

سعید بدون اینکه جواب سلامش رابدهد گفت: ببینم شوهرت نصف شبی عوض تسلیت و همدردی چرا زده به سرش و حرف مفت می گه؟

حمیرا که دلش پر بود گفت :خب معلومه داداش جون!مادر بیچاره مون سه چهار روز پیش مرده پریروز هم خاکش کردیم و مسجدش هم امروز بود.شوهرم که هیچ تمام خلق دنیا دارن مسخره مون می کنن که تنها پسر این پیرزن بیچاره اونو قابل ندید که حتی برای کفن و ودفنش خودش رو برسونه !و بعد بلافاصله با صدای بلند شروع به گریه کرد.

سعیدهاجو واج به در بسته اتاق نگاهی کردو با تردید پرسید : تو ...تو کی خبر دادی؟

حمیرا گفت: همن روز که مادر بیچارمون مُرد زنگ زد به صحرا گفتم!مگه ووومگه تو نمی دونستی؟

سعید بدون کوچکترین پاسخی گفت: هفت مادر چه موقع می شه؟ما برای هفتش می آیم!خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت.

با ناباوری همان طور به در اتاق خیره بود.بی جهت نبود که صحرا خود را پنهان کرده و حرفی نزده بود.آن قدر گیج موضوع بود که خواب از سرش پریده بود.بدون کوچکترین صحبتی متش را پوشید،کلید ماشین را برداشت و شبانه از خانه بیرون زد.دیگر نمی توانست به صحرا نگاه کند و با او به جدال برخیزد.باورش نمی شد که او تا این حد بی رحم و خود سر باشد .می دانست در آن موقع شب هیچ هواپیمایی پرواز نمی کند،اما به سوی فرودگاه رفت .ندیدن یک ساله مادرش و جالت قهرآمیز او تا ابد برای رنج و عذابش کافی بود ،چه برسد به اینکه برای فوتش هم بالای سرش حضور نداشت.


romangram.com | @romangram_com