#هلاک_و_هستی_پارت_102

به فرودگاه رفت و برای اولین بار متوجه شد که شانس با او یاری کرده و یک پرواز برای ساعت نه صبح فردا به مشهد انجام می شود .روی صندلی نشست و به خواب رفت و با ابز شدن گیشه پرواز توانست بلیتی برای همان ساعت نُه صبح دریافت کند . از روی لج وعصبانیت تصمیمگرفته بود تا برگشتش هیچ خبری به صحرا ندهد.از یکی از تلفنهای فرودگاه با یکی از همکارانش تماس گرفت . به او خبرداد که مادرش فوت کرده و راهی مشهد است .برای چند روز آینده برنامه اش را به او سپرد و خیالش راحت شد.برایش مهم نبود که بدون ساک و وسایل شخصی مسافرت می کند .بی جهت دلش می خواست زودتر به مشهد برود و سر قبر مادرش از او حلالیت بطلبد.

در ساعاتی که سپری می شد تا به مقصد برسد چقدر آرزو داشت آسیه زنده بود تا یک بار دیگر او را ببیند.دلش برای مادر پیرش تنگ شده بود.بی اختیار به گریه افتاد.یک ساعت تمام گریه کرد و با چشمهای متورم و سرخ در فرودگاه مشهد به زمین نشست.دلش نمی خواست چشمش به هیچ احدی بیفتد،اما پاره ای نبودباید بع خواهر ها خبر می داد که آمده و می خواهد به سر خک برود.چون طاقت دیدن محمود آقا را نداشت،بهتر دید به خانه حمیده برود ،آن قدر به آنها تلفن نزده و جویای حالشان نشده بود که خجالت می کشید نزدشان برود .

به هر ترتیب بود آن روز همراهشان به سرخاک آسیه رفت و تا دلش خواست گریه کرد و فاتحه خواند.برای تراب هم اشک ریخت و فاتحه خواند.روز هفت را به همه خبر دادند به سر خاک بروند و بعد از آن همه را به یک غذا خوری آبرومند دعوت کرد و شام مفصلی داد و فردای آن روزبالافاصلهبه تهران برگشت.هیچ کس از او نپرسید که چرا همسرش همراهش نیست.

همگان گویی این طور فکر می کردند که صحرا خوش نخواسته بیاید و سعیدبیچاره به ناچار تنها آمده است.هنگا خداحفظی ،سعید پولی در دست خواهرهایش گذاشت و کمکی هم به مدینه کرد.چقدر با همه آنها احساس بیگانگی می کرد!دلش می خواست هر چه زودتر آن سه چهار روز سپری شود و فرار کند و به تهران برود .صصحرا در مدت غیبت او همانند کلافسردرگمی دور خود می پیچید و کاری از دستش ساخته نبود .چند بار تلفن خانه حمیرا را گرفت اما هر بار قبل از اینکه آنها گوشی را بردارند فتماس را قطع کرد.نمی دانست چه بگوید و چه بپرسد.می دانست که سعید تا سر حد مرگ از دست او عصبانی است واز رویارویی با او در هراس به سر می برد.

سعید بع خانه آمد و بدون کوچکترین صصحبتی به حمام رفت لباس عوض کرد و خانه را به سوش محل کارش ترک گفت.حتی جواب سلام او را هم نداد.صصحرا نمی دانست این قهر و دلخوری تا چه موقع ادامه پیدا می کند.خودش را برای دفاع آماده کرده بود .خودش را آماده کرده بود که بگوید چرا و به چه خاطر خبر را زودتر به شوهرش نگفته است.تصمیم داشت قیافه ای حق به جانب به خود بگیرد و خود را محق جلوه دهد .اما تمام این افکار و اندیشه های باطل از آب در آمد .سعید حتی نگاهش هم نکرد چه برسد به اینکه بخواهد با او به بحث و جدل بنشیند.

تا چند روز بعد دوستان سعید برای تسلیت گویی به خانه او رفت و آمد داشتند و بعد همه چیز به دستی فراموشی سپرده شد.سعید نه تنها برای چهلم مادرش تلفن نزد و کاری ،بلکه به کلی آن را از یاد برد و تا ماهها بعد از مرگ مادرش متوجه گذشت روز جهل و احتمالا برگزاری مراسمی نیفتاد.تنها با تلفن حمیده بود که فهمید مثل سابق همه انتطار داشتند سعید به یاد مادرش باششد و روز چهلم به مشهد برود. قهر او و صحرا هم بعد از چند روزی به پایان رسید و زن و شوهر با یکدیگر آشتی کردند.اما سعید هرگز نتوانست کاری را که همسرش در حق او انجام داده بود،فراموش کند.

بعداز فوت آسیه ،صحرا چندین بار با شوهرش صحبت کرد و می خواست رضایت او را جلب گفت که حوصله درگیری جدیدی را ندارد. برای صحرا مشکل بود که هفته دو سه بار به خانه مادرش برود و به او سر بزند و احتیاجات او را فراهم کند.صحرا دارای دو خواهر دیگر بود و سعید انتظار داشت خواهرهای بزرگ تر به مادرشان برسند و صحرانباید تا آن حد خود را مسئول بداند.

بیش از یک سال بود که صحرا بی صبرانه در انتظار فرزندی بود.اما باردار نمی شد .به فته دکتر معالجش ظاهرا او و سعید هر دو سالم بودند و هیچ دلیلی برای بچه دار نشدن آنها وجود نداشت . و به این ترتیب پنج سال از ازدواج آنها گذشت و در زندگی شان هیچ گونه تغییری حاصل نشد. کار و بار سعید رو به خوبی و پیشرفت بود و از شغل و مقامش راضی و خرسند به نظر می رسید ،اما صحرا را راضی نمی کرد. او مشتاقانه خواستار فرزندی بود که حال و هوای زندگی اش را عوض کند و بتواند شوهرش را که در دنیای دیگری سیر می کرد و کمتر در خانه و کاشانه پیدایش می شد پایبند عشق و محبت کودکش کند.

romangram.com | @romangram_com