#هلاک_و_هستی_پارت_103
آرزو داشت سعید کثل هر مرد دیگری با اشتیاق به خانه بیاید ،کودکش را در آغوش بکشد و ساعات فراغت و بیکاری اش را با خانواده اشسپری کند.صحرا از رفت و آمدهای شبانه و مهانیهای تکراری خسته شده بود . طالب ارامش و صمیمیت یک زندگی خانوادگی گرم و پر محبت بود.
فصل 7
هنگامی که آرش پسر گیتی چهارساله شد،احساس کرد دوباره باردار شده است.این بار دیگر احتیاطهای لازم را به عمل آورد و قبل از اینکه جنین بزرگ شود و رشد کند با آزمایشات مختلف از سلامت او مطمئن شد . آرش تحت مراقبتها و آموزشهای گوناگون بهتر شده بود .هر چند جثه بزرگ و چاقی داشت و برایش حرکت و بازیهای گوناگون مشکلبود ،امااز ذهن سالم و هوشیاری برخوردار بود.چهره اش پف آلود و هربان بود و هنگا ی که به مادرش نگاه می کرد در چشماهیش دنیایی از محبت و اشتیاق دیده می شود .اما روابطش با روزبه چندان گرم و صمیمی نبود وهمیشه سعی می کرد که از پدرش دور بماند و او را نبیند.روزبه هم چندان اصراری نداشت که رابطه گرم تر و نزدیک تری با پسرش ایجاد کند.
پیتی آنقدر غرق در دنیای کودکش شده بود و در مورد او فکر می کرد و به دنبال بهبودی او بود که تمام ارزشهای دیگر زندگی اش که زمانی برایش مهم و بزرگ جلوه می کردند ،کوچک و بی اهمیت شده بودند.گویی در عرض چهار سالی که بر او گذشته بود ، به اندازه چهل سال بزرگ و تجربه دیده شده و به کلی از جالت آن زن جوانی که به دنبل طواهر و زیباییهای زندگی اش بود در آمده است. روز به از شنیدن خبر حاملگی همسرش خوشحال شد و برای خوشامد همسرش هدیه قشنگی خرید و به او اهدا کرد.
پونه که نتوانسته بود به زندگی با شدهرش ادامه دهد و مدتها بود که از حمید جدا شده بود،مثل سابق بیشتر اوقاتش را با گیتی سپری می کرد .او آرش را دوست داشت و گاهی دقایق طولانی و مستمر با او بازی می کرد و برایش کتاب می خواند خاطره جدایی اش از حمید و برخورد خشن و زننده ای که حمید در آخرین روزهای اقامتش در فرانسه با او داشت ،هنوز ذهن و یادش را می آزرد و رنج می داد.
وقتی پونه بعد از چند ماه اقامت در شهر کوچک و غم افزای رِن دیگر تاب تحمل زندگی را نیاورد و به شوهرش اعلام کرد که قصد دارد از وی جدا شود ناگهان چهره دیگری نمایان شد که پونه تا آن زمان حتی در خواب هم نمی دید.او بالفاصله پونه را از اتاق خوابشان بیرون کرد و تمام لباسها و لوازم شخصی اش را به وسط هال پرت کرد.به طور رندانه ای تمام جواهرات او را از خانه بیرون برد و در مقابل پرسشهای مکرر پونه ،اطهار بی اطلاعی کرد و گفت که هیچ خبری که آن جواهرات لعنتی و بی ارزش کجا هستند وحتی به پونه تهمت زد و گفت : حتما موقع رفتن به ایران با خودت بردی و دادی به مامان جونت که قایمش کنه !ولی باید اونچه رو که من بهت دادم باید بهم پس بدی!
پونه تازه در آن زمان خوشحال شد که حسابمشترکی با شوهرش باز نکرده وگرنه تا آن زمان از موجودی نقدی اش هم اثری باقی نمانده بود.همان چهار پنج روزی را که مجبور بود در خانه حمید سپری کند برایش رنج آور و عذاب دهنده بود تا پرواز بعدی به ایران مجبور بود چند روزی صبر کند و احساس کرد تاب تحمل اهاتنها و حرکات نامعقول او را ندارد،ترجیح داد چمدانهایش رابردارد و دوسه روز آخر را در پاریس در هتل به سر ببرد ،به مادر و پدرش حرفی نزده بود چون می ترسید خوشان را به فرانسه برسانند و مانع جدایی او وحمید شوند سه روز در پاریس ماند و کلی خرید کرد و به ایران برگشت.
romangram.com | @romangram_com