#هلاک_و_هستی_پارت_104

وقتی در فرودگاه مهرآباد از هواپیما پیاده شد ،گویی از قفس آزاد شده و دلش می خواست پرواز کند .ماهرو و چنگیز از شنیدن خبر آمدن پونه حدسهایی ناخوشایندی می زند که همه آنها به واقعیت پیوست و فهمیدند که در این بار راحت بدون هیچ گونه دردسری با طلاق موافقت کرد و از پونه جدا شد.بیش از دوسال از جدایی اش می گذشت .پونه کار نمی کرد و علاقه ای هم نداشت که هر روز صبح مجبور شود به محل کارش برود و بعد اطهر برگردد.پدرش از زندگی بی مسئولت و بی ثمر او رنج می برد .دلش می خواست دخترش فعال و زرنگ باشد و خودش به دنبال اهداف زندگی اش برود و در راه آنها سعی و تلاش کند .از تنبلی و بی عاری اوخوشش نمی آمد و هر چه در این مورد با او صحبت می کرد ،فایده ای نمی بخشید .پونه بیشتر اوقاتش را با معاشرت دوستان و آشنایان و با رفتن به سینما و مهمانی می گذراند.به دنبال مرد دلخواهی بود که بتواند با او ازدواج کند و از تنهایی درآید.هنوز به یاد شروین بود و همیشه در مورد او از گیتی سؤال می کرد ،شروین ازدواج نکرده بود ،مشغول کار و ادامه تحصیلش بود.از زمان رفتنش تا آن زمان به ایران نیامده بود.پونه به فکر افتاد که آدرس و تلفن او را از گیتیبگیرد و جتی گاهی فراتر می گذاشت و تصمیم می گرفت به امریکا برود و شروین را ببیند.

هنگامی که از گیتی آدرس و تلفن شروین را خواست گیتی با حیرت نگاهی به او کرد وگفت: راستش پونه جون ،من دورادور از طریق خاله م ازش خبر دارم آدرس و تلفنش رو نمی دونم ،اما می تونم برات بگیرم و بهت بدم.

اما با وجودی که مدتها بود نشانی شروین را در دست داششت ،جرئت نمی کرد با او تماس بگیردواز آخرین ملاقاتشان خاطره خوببی نداشت و می ترسید دوباره مورد بی مهری او قرار گیرد.در هفته دو سه روزش را با گیتی و فرزند او می گذراند .صبح به خانه او می رفت و شب بر می گشت .یک روز صبح که به خانه گیتی می رفتدوباره چشمش به روزبه افتاد و او را مشاهده کرد که با عجله به طرف آپارتمانش می رفت.همان آپارتمانی که قبل از ازدواج با گیتی خریده بود و همان طور خالی بدون استفاده مانده بود.ناگهان پونه به یاد آورد که چند سال پیش قبل از



• ازدواج روزبه را در همان محل ديده بود.به فكر فرو رفت.معمولا در آن موقع از روز روزبه مى بايست سر كارش باشد.كنجكاو شد.از سرعتش كم كرد،دور زد و جلوى كوچه اى كه آپارتمان روزبه در آن قرار داشت توقف كرد.از ماشين پياده شد و به داخل كوچه رفت.به طور دقيق پلاك و در ورودى ساختمان را نمى دانست.كمى قدم زد و اطراف را نگاه كرد و چون چيزى دستگيرش نشد،برگشت و سوار ماشينش شد و راه منزل گيتى را دنبال كرد.

گيتى منتظرش بود و بساط قهوه را آماده كرده بود تا با يكديگر قهوه اى بخورند و حرف بزنند.آرش را صبح زود به مهد كودك مخصوصى كه اسمش را نوشته بود،برده و قرار بود بعد از ظهر او را برگرداند.پونه در زد و گيتى با خوشحالى به استقبالش رفت.پونه تنها كسى بود كه مى توانست بدون دردسر و تعارف اوقات تنهايى او را پر كند.به محض ديدن گيتى،خنديد و صورتش را بوسيد و گفت:"چقدر خوشگل شدى،گيتى احتمالا اين دفعه دختر مى آرى!"

گيتى خنديد و حرفى نزد و پونه ادامه داد:"مثل اينكه ويار هم ندارى،نه؟"

گيتى با خوشحالى گفت:"نه،خدارو شكر! اصلا انگار نه انگار!"

romangram.com | @romangram_com