#هلاک_و_هستی_پارت_81


حمید سری تکان داد و گفت :« عزیزم ، جونم، مگه کار پیدا کردن به این سادگیهاس! من توی این بیمارستان جا افتادم، همه منو می شناسن ، چند ساله دارم اینجا کار می کنم، سابقه دارم ، مگه می شه همه چیز رو ول کنم و برم یه شهر دیگه! از کجا معلوم جای دیگه به من کار بدن؟»

پونه گریه اش گرفت و گفت:« تقصیر من چیه؟ من چه گناهی کردم از صبح تا شب توی این بیغوله زندگی کنم و تنهای تنها چشم به در و دیوار بدوزم. تو اصلا به فکر من نیستی . من باورم نمی شه مثل کارمندها مجبور باشی از صبح بری سر کار و عصر برگردی . آخه بابا جون ناسلامتی تو دکتری! حداقل باید چند روزی استراحت داشته باشی و یا ..... و یا حقوق و در آمدت بیشتر باشه!»

حمید با ناراحتی سری تکان داد و گفت:« پونه خانوم، تازه باید بدونی من هم تو بیمارستان کار می کنم و هم تو درمانگاه . وگرنه حقوقم از این هم کمتر بود!»

پونه با تعجب نگاهش کردو گفت:« پس چه مرضی داری که اینجا بمونی ؟ خب ، بیا بریم کشور خودمون ! اونجا تو رو روی سرشون می ذارن ، کلی هم در آمد داری.»

حمید با درماندگی نگاهش کرد و گفت:« خودم هم توی همین فکر هستم ، اما باید صبر کنم . من تعهد دارم که تا یک سال و نیم دیگه تو این بیمارستان کار کنم، چون دارم یه دورهء کوتاه هم به صورت تخصصی می گذرونم .»

پونه نزد خودش حساب کرد آیا برایش صرف می کند به خاطر یک سال و نیم خانه را عوض کند و خرج دکوراسیون جدید بدهد و یا خیر؟ اما هرچه فکرمی کرد، نمی توانست حتی چند ماه دیگر دوام بیاورد و در آن شهر کوچک و دلمرده زندگی کند، چه برسد به این که یک ماه دیگر آن زندگی کسل بار را ادامه بدهد و بعد از آن هم معلوم نیست حمید به ایران برود و یا خیر.

به ناچار برای تغییر رو حیه اش راهی ایران شد . حمیدهم هیچ گونه مخالفتی با او نکرد، پونه قصد داشت یک ماه در ایران بماند، اما یک ماه به دو ماه و بعد هم به سه ماه رسید و او همچنان در خانه پدری اش ماندگار شده بود. پدر و مادرش احساس کرده بودند او هیچگونه تمایلی به بازگشت ندارد، اما نگران زندگی و آینده اش بودند. از سوی دیگر ، نگران حرفها و زمزمه های فامیل و اطرافیانشان بودند.


romangram.com | @romangram_com