#هلاک_و_هستی_پارت_80

صبحها گاهی لباس گرم می پوشید و به مرکز خرید شهر می رفت. گردشی می کرد، گاهی نهار را به تنهایی می خورد و هر آنچه توجه اش را جلب می کرد ، می خرید و به خانه می آورد. اما نه جایی می رفت که آنها را بپوشد و به معرض تماشا بگذارد ، و نه کسی را می شناخت که به منزل دعوت کند و از تنهایی بی حد و حصرش بکاهد.

حمید هر آنچه که از دستش بر می آمد برای خوشحالی همسرش انجام می داد. روز های آخر هفته که کارش تعطیل بود ، برنامه های سینما و یا رفتن به بیرون شهر را ترتیب می داد. اما در تمام موارد همه چیز را حساب می کرد و می نوشت تا مبادا از مقدار حقوقش چیزی فراتر رود. با رفتن به رستوران و یا هرگونه هزینه ای اضافی مخالف بود.حتی گاهی که به پیک نیک می رفتن تمام مواد غذایی را از خانه می بردند. در حالی که یکی از تفریحات و سرگرمی های پونه خوردن غذا های رستوران و امتحان کردن غذا های گوناگون بود. تمام رویا هایش نقش بر آب شده بود. حمید با اختلاف سنی حدود ده سال یا بیشتر دیگر شور و حال جوان های بیست ساله را نداشت و طالب زندگی همراه با آرامش و به دور از هرگونه جار و جنجال بود.

روز های سرد و پر سوز زمستان از راه رسید. پونه از سرما و هوای سرد و یخ زده بیزار بود. به تنها بخاری گازی موجود می چسبید و از صبح تا عصر از جایش تکان نمی خورد . هر چند مجبور بود که شام حمید را حاضر کند، غیر از آن بقیه اوقات روز را ترجیح می داد کُنجی بنشیند و چُرت بزندو یا تلویزیون تماشا کند.

او عادت به مطالعه نداشت و نیز از نظافت همان آپارتمان کوچک عاجز بود. حمید با آوردن نظافتچی و یا کارگر هفتگی هم مخالف بود و خودش روز های تعطیل خانه را تمیز می کرد .

هرچه می گذشت ، خوشبختی پونه کمرنگ تر می شد و دیگر محبت ها و مهربانی های حمید در دلش اثری نمی گذاشت. اواخر زمستان زمستان بود که دیگر اقت نیاورد و به حمید گفت که دلش برای پدر و مادرش تنگ شده و قصد دارد سفری به ایران بکند . حمید که کمابیش از حالت همسرش فهمیده بود که از زندگی مشترکشان چندان راضی نیست ، لبخندی بر لب آورد و گفت :« ببین ، پونه جون ! اگه حوصله ات سر رفته و یا به قول خودت دلت برای مامانت تنگ شده ، حرفی نیست. تو هر وقت که دلت بخواد ، می تونی بری و به خونواده ات سر بزنی ، ولی بهتره خوب فکر هات رو بکنی ،آخرش که چی؟ گیرم که دو سه هفته رفتی و برگشتی ، دوباره همین خونه و همین اوضاع انتظارت رو می کشه. من بار ها بهت پیشنهاد کردم که اسمت رو یه کلاس زبان بنویسی، گفتی نه. تو باید زبان یاد بگیری، وگرنه نمی تونی اینجا زندگی کنی ، قبول داری؟»

پونه لب ورچید و گفت:« آره! خودم می دونم، اما تو می دونی من از سرما بیزارم. ماشین هم ندارم که رانندگی کنم. بهتره که هوا گرم شد برم کلاس.»

حمید نگاه معنی داری به او انداخت و گفت :« اگه موضوع ماشین انقد برات مهمه، من حاضرم ماشینمو برای تو بذارم و خودم با وسیله نقلیه عمومی سر کار برم. اما تو آخه می تونی اینجا رانندگی کنی؟ اصلا تو این شهر رو بلدی که خودت بری و بیای؟»

پونه با اوقات تلخی پاسخ داد :« ماشین تو به درد خودت می خوره! من اگه بخوام ، خودم ماشین می خرم. اما واقعیتش اینه که من اصلا از این شهر و محیطش بدم میاد. تو هیچ تلاشی نمی کنی یه جای دیگه کار پیدا کنی و منو از این جهنم بیرون ببری.»

romangram.com | @romangram_com