#هلاک_و_هستی_پارت_79


پونه که عصبانی تر شده بود، گفت :« فامیل خودمه ، به تو چه! تو حق نداری راجع به من و فامیلم حرف بزنی. اگه دایی فرهاد دلش خواسته برا دخترش خونه بخره، خواست خودش بوده نه خواست روزبه، فهمیدی آقا؟ بعدش هم باید بدونی روزبهء بیچاره قبل از عروسی شون یه آپارتمان خریده که هنوز خالی مونده ، چون گیتی خانم اونجا رو پسند نکردن.»

آثار پشیمانی و ندامت در چهرهء پونه به وضوح دیده می شد،اگر زیر و بم زندگی اش راپیش حمید بروز نداده بود ، اکنون شوهرش با این پر رویی جلوی او نمی ایستاد و زندگی گیتی را به رخ او نمی کشید . ناگهان همه چیز جلوی چشمانش سیاه و تیره شد. پشیمانی تا مغز و استخوانش را می سوزاند.اگر به خاطر خانواده اش نبود، همان لحظه چمدانش را می بست و به ایران بر می گشت.

سکوتی سنگین در خانه حکمفرما شده بود. حمید احساس کرد زیاده روی کرده و حالت پونه نشان می داد که چقدر سر خورده و ناامید شده است. با ناراحتی رو به روی همسرش نشست و دستهای او را در دست گرفت و گفت: « ببین پونه جون ! چیزی که برای من مهمه وجود خودته، من تو رو دوست دارم و دلم می خواد تا آخر عمرم با تو زندگی کنم . بچه دار بشیم و از وجود اونها لذت ببریم. دوست دارم پا به پای همه دیگه پیر بشیم. حالا اگه تو دوست داری تو همین آپارتمان فسقلی زندگی می کنیم . دوست نداری می تونی عوضش کنی. اما من توان مالی شو ندارم ، خودت هم می دونی . هیچ کس و کار و فامیلی به من سر نمی زنه ، چون اونها هم انقدر ثروتمند نیستن که بتونن هزینهء مسافرت اروپا رو پرداخت کنن. منم اول به کمک دوست پدرم اومدم اینجا و به هزار بدبختی و مرارت هزار کار جورواجور کردم تا بتونم هزینه تحصیلمو فراهم کنم. تازه اگه دانشگاههای اینجا مجانی نبود که دیگه هیچ، باید دُممو روی کولم میذاشتم و به ایران بر می گشتم.»

پونه هرچند از حرفهای حمید خوشش نیامده بود، اما از محبت و صمیمیت او نرم شد و دیگر حرفی نزد. چیزی که پونه را رنج می داد تنها محل سوکونتش نبود ، شهری که مجبور بود در آن زندگی کند، کوچک ، حقیر و بسیار دور از پاریس بود. هیچکس را نمی شناخت. حمید حتی یک دوست، چه ایرانی و چه فرانسوی ، نداشت که بتواند با او رفت و آمد کند. با همه آشنا بود و سلام و عیلک می کرد ، اما دوست صمیمی نداشت و پونه از طرز زندگی و تحمل تنهایی او حیرت می کرد و با خودش فکر می کرد : انگار خونه رو هم عوض کردم و کلی پول وسایل و لوازم دادم، که چی؟ برای کی؟ بنابراین ترجیح داد هیچ اقدامی نکند تا بتواند سر فرصت با شوهرش صحبت کند و حداقل موفق شود که محل زندگی اش را تغییر دهد. هوا رو به سردی میرفت و پونه می دانست اگر قرار باشد پدر و مادرش سری به او بزنند ، ترجیح می دهند در هوای گرم تری نزد او بیایند.

در خانه ی حمید به هرچه که نگاه می کرد کهنه و از کار افتاده بود. خوشبختانه، او مرد تمیزی بود و خانه اش مثل اکثر مردهای مجرد ، کثیف سیاه و ریخته پاش نبود . اما وسایلش مربوط به بیست سال پیش بود. تلویزیون کوچک و سیاه و سفید روی میزی که پایه اش چندین بار وصله پینه شده بود. تختخواب فلزی که هرچند به ظاهر دو نفره بود، اما از نظر پونه بسیار کوچک و محقر جلوه می کرد و رو تختی نخ نما و رنگ و رو رفته ی آن چهرهء محقر تری به رخت خواب می داد. آشپزخانه ی کوچک با کابینتهای محدود فلزی و گازی که دو شعله بیشتر نداشت، ظروف و قاشق و چنگال های ناجور و لنگه به لنگه و چند عدد بشقاب و لیوان لب پریده و ترک دار ، همه و همه پونه را هرچه بیشتر غمگین تر و آزرده تر می کرد.

حرفی نمی توانست بزند، به محض کوچک ترین اعتراضی ، حمید خاطر نشان می کرد:« من گفتم وضع مالی من چه جوری و کجا زندگی می کنم!»

بعد از گذشت دو سه ماه،پونه دیگر به مرز انفجار رسیده بود. حمید صبح از منزل خارج می شد و عصر بین ساعت 6تا 7 بر می گشت . تازه وقتی هم از سر کار می آمد، آنقدر خسته و ناتوان بود که دوست داشت شامی بخورد و بعد از ساعتی تماشای تلویزیون ، به رخت خواب برود. پونه از صبح در خانه تنها مانده بود، دیدن قیافه خسته حمید دیگر برایش غیر قابل تحمل بود. هرچند او با مهربانی و صورت خندان به خانه می آمد و بی چون و چرا هر آنچه پونه پخته بود می خوردو به به و چه چه می کرد،اما هیچ کدام از اینها مرحمی بر روی زخم های درونی پونه نبودند و او روز به روز گوشه گیر تر و غمگین تر می شد.


romangram.com | @romangram_com