#هلاک_و_هستی_پارت_77


پونه اخم کرد و حرفی نزد.

او در همان وهله ی اول که وارد آپارتمان حمید شده بود، از کوچکی و تنگی آنجا حیرت کرده بود. به طوری که بی اختیار به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد.در چند روز اول ، احساس خفگی می کرد و نمی توانست به راحتی نفس بکشد. او که به فضای بزرگ خانه شان و سقف های بلند آنجا عادت کرده بود، از این که در آپارتمانی یک اتاقه و آنقدر کوچک زندگی کند، دچار وحشت شده بود.

وقتی که فهمید آنجا اجاره ای است و می توانند محل زندگی شان را عوض کنند ، احساس راحتی و آسایش بیشتری می کرد. اما وقتی این موضوع را با شوهرش در میان گذاشت ، حمید قیافه ای اعتراض آمیز به خود گرفت و گفت :«نه،نه، به هیچ وجه! وسایل خونه رو می تونی عوض کنی و به جای اونها لوازم نو و لوکش بگیری ، اما اینجا رو نمی تونی عوض کنی و به جای اونها لوازم نو و لوکس بگیری ، اما اینجا رو نمی تونیم عوض کنیم . چون اجاره خونه ها بالاس و من توانایی پرداخت اجارهء بیشتر رو ندارم!»

پونه با تعجب گفت:« این چه حرفی یه که می زنی ؟ آخه اینجا که نمی شه زندگی کرد، پس فردا که پدر و مادرهامون بخوان به ما سر بزنن ، نمی تونیم که بهشون بگیم برن هتل!»

حمید بلافاصله گفت:« خاطر ت جمع ! پدر و مادر من هیچوقت به فرانسه نمی آن!»

پونه با دلخوری پرسید:« یعنی چی؟ منظورت چیه؟ اما باید بدونی من اگه سالی یکی دو بار مامانمو نبینم دیونه می شم!»

حمید دوباره شانه هایش را بالا انداخت و گفت :« باشه، هر جور که دوست داری! اما من بیشتر از این نمی تونم اجاره خونه بدم!»


romangram.com | @romangram_com