#هلاک_و_هستی_پارت_76



• تمام اسرار و درد دلهایش را به او می گفت ، از این امر مستثنا نبود. گاهی به شدت احساس دلتنگی می کرد و از رفتن دوست دوران کودکی اش اشک به چشم می آورد.

یک ماه بعد از عروسی چون مرخصی حمید تمام شده بود، به ناچار همراه همسرش ایران را ترک کردند و به فرانسه رفتند. پونه کاملا از ازدواجش راضی بود و احساس خوشبختی می کرد . دیگر آن خاطرات گذشته اش را به فراموشی سپرده بود و از این که سرانجام مرد خوب و مهربانی مثل حمید نصیبش شده بود ، خدا را شکر کزار بود .

در تمام طول مدت پرواز ، حمید دست او را در دست گرفته بود و لبخندی محبت آمیز بر لب داشت . آنها اول وارد پاریس می شدند و بعد با قطار به شهر رن ، محل زندگی حمید می رفتند.. پونه دو سه بار پاریس را دیده بود و کما بیش با آنجا آشنایی داشت ، اما رن برایش ناشناس بود و حتی تا آن زمان اسمش را هم نشنیده بود. اما از ته دل مطمئن بود که آنجا هم زیبا و سرسبز است و همراه شوهرش می تواند زندگی خوبی را ادامه دهد .

پدر و مادر پونه ، پول جهیزیه او را به صورت ارزی و نقد به حساب پونه واریز کردند تا وسایل مورد نیاز خود را در محل زندگی شان تهیه و به سلیقه خودشان آپارتمان حمید را مبله و تزئین کنند. یک هفته بعد از رسیدن به رن ، پونه حساب جدا گانه ای در یکی از بانکها برای خودش باز کرد و چنگیز ، پدرش ، پول را برای او فرستاد .

این کار چندان مورد تایید حمید واقع نشد ، به طوری که نتوانست دلخوری خود را پنهان کند و گفت : « پونه جون ، من و تو نداریم ! می تونستیم حساب خودمون رو مشترک کنیم و یا پدرت از اول پول رو به حساب من می ریخت. این کار تو برای من بر خورنده س!»

پونه خندید و با مهربانی پاسخ داد « حمید جون ، چه حرفا می زنی ! بالاخره پدر من هم دلش می خواد دخترش استقلال مالی داشته باشه و خیالش راحت باشه که من هیچ کمبودی ندارم.»

حمید شانه ای بالا انداخت و گفت:« کمبود؟ منظورت از کمبود چیه؟هم تو هم خونواده ت قبل از ازدواج اطلاع داشتین که سطح زندگی من تو فرانسه چه جوری یه و کجا زندگی می کنم!»

romangram.com | @romangram_com