#هلاک_و_هستی_پارت_75


پونه چندین بار با حمید بیرون رفته و صحبت کرده بود.هر چند او را به اندازه شروین دوست نداشت و به طور کلی عاشقش نبود،اما حمید را مردی خوش خو و ملایم تشخیص داد و با خودش فکر کرد که بهتر است او را از دست ندهد و به این روزها و شبهای تنهایی اش پایان دهد.موضوعی که او را دچار تردید می کرد،دوری از مادرش و زندگی در یک شهر کوچک ناشناس بود.اما از سوی دیگر،جاذبه های زندگی در اروپا و اینکه می توانست تعطیلات را همراه شوهرش به پاریس برود و بگردد و خرید کند،او را بر آن داشت که تصمیم نهایی خود را مبنی بر ازدواج با حمید بگیرد و از ایران به فرانسه برود.

چنگیز،پدر پونه،وضع مالی خوبی داشت و چون مرد دست و دلباز و خراجی بود،چندان در بند چگونگی مال و ثروت دامادش نبود و پونه هم می دانست که با وجود محدودیت امکان مالی شوهر آینده اش، می تواند در مورد مراسم عقد و عروسی هر تصمیمی بگیرد.

برای مدتی حال و هوای خانواده های بزرگمهر و اطرافیان عوض شد و همگان به فکر لباس عروسی و چگونگی برگزاری مراسم ازدواج پونه و حمید افتادند.گیتی هم از این امر مستثنا نبود.از زمانی که فهمیده بود اختلال فکری و جسمی پسرش جدی است و باید از کودکی او را تحت نظر پزشکان متعدد قرار دهد،از شدت فکر و نگرانی شیرش کم شده و به تدریج رو به خشکی گذاشته بود و به طور کلی پژمرده و رنگ پریده به نظر می رسید.هر چند سعی می کرد که خودش را نبازد و هر طور شده با مشکلاتش کنار بیاید،ولی آثار فشارها و نگرانیهای فکرش همچنان بر جسم و روحش هویدا بود.او عمری را در رفاه و آسایش گذرانده بود و کوچک ترین مشکل و محرومیتی را از دوران کودکی و نوجوانی اش به خاطر نداشت،بنابراین مواجهه ناگهانی با مشکل پسرش،او را خرد و شکسته کرده بود و دیگر از آن گیتی سرزنده و خندان اثری بر جای نمانده بود.

با وجود این،در شب عروسی پونه،همچنان جوان و زیبا در میان میهمانان ظاهر شد و همان لبخند همیشگی را بر لبهایش داشت.به سفارش مادرش آن شب فرزندش را نزد پرستارش گذاشته بود و همراه روزبه به عروسی آمده بود.ظاهرش نشان نمی داد،اما درونش متلاطم و مضطرب بود و لحظه ای از فکر آرش غافل نبود.

مراسم عقد و عروسی پونه در یک روز و یک شب انجام شد.همه چیز عالی و زیبا بود و هیچ کمبودی به چشم نمی خورد.حمید مردی ساده و ملایم جلوه می کرد و خانواده اش هم مردمانی خونگرم و مهربان بودند.در طول چند روزی که برای خرید لوازم عروسی با همدیگر سپری کرده بودن،پونه متوجه شده بود که حمید مردی مقتصد و شاید تا حدودی خسیس است،اما چون خودش بیشتر تصمیمها را می گرفت و از پول پدرش خرج می کرد،چندان این موضوع را جدی نمی گرفت و حتی وقتی آن را با مادرش در میان گذاشت،ماهرو گفت:«بهتر،مردی که زیادی خراج باشه و اسراف کنه هیچ وقت صاحب آینده خوب و مطمئنی نمی شه!اون بیچاره که هر چی داشته در طبق اخلاص گذاشته و به تو داده،بعد از این هم حتما با تو رو راست و درست عمل می کنه.فکرش رو نکن،پونه جون!تو که محتاج پول اون نیستی!»

در مراسم عقد بیشتر مهمانان از اقوام و دوستان عروس خانم بودند و تعداد مهمانهای داماد بیش از بیست نفر نبود.گیتی گردنبند زیبا و گران قیمتی برای پونه خریده بود که بعد از مراسم عقد تقدیم او کرد.تمام فامیل عروس از خاله ها و عمه ها و غیره همگی هدایای نفیسی به او دادند که این موضوع مورد حیرت و تحسین خانواده داماد قرار گرفته بود.پونه و حمید بعد از ازدواجشان چند روزی به شمال رفتند و در ویلای پدر عروس خانم ماه عسلشان را سپری کردند.

رفتن پونه از ایران برای همه،به خصوص ماهرو،غم انگیز بود.گیتی هم که


romangram.com | @romangram_com