#هلاک_و_هستی_پارت_73
روزبه با خودش فکر می کرد که در خانواده ی او که چنین مشکلی وجود نداشته و ناخودآگاه گناه غیر طبیعی بودن فرزندش را به گردن گیتی و به خصوص خانواده ی فرهاد بزرگمهر،پدرزنش، می انداخت و مُدام در کند و کاو این بود که بفهمد در فامیل بزرگمهر چه کسی دارای مشکلی همانند اوست.و هر چه می گذشت،برخلاف گیتی که بیشتر پایبند پسرش میشد و بیشتر احساس عشق و دلسوزی به او پیدا می کرد، روزبه از فرزندش دور میشد و علائم ناراحتی و عقب ماندگی بچه ، او را از آرش دور تر و دور تر میکرد.
گیتی ابایی نداشت که فرزندش را همه ببینند و او را همه جا همراه خودش می بُرد و این موضوع اولین اختلاف بزرگ بین او و روزبه را پدید آورد.روزبه دوست نداشت پسرش را به خانه فامیل و یا دوستان دیگر ببرد و مُصر بود او را از انظار پنهان کند. و برخلاف او ، گیتی این کار را دور از انسانیت و محبت می دانست و اعتقاد داشت که فرزندش نباید به خاطر نقصی خداداد از کوچکی منزوی و گوشه گیر شود.پسرک آنقدر آرام و بی حرکت بود و آن چنان نگاهش مهربان و عمیق بود که گیتی را به شدت تحت تأثیر قرار میداد و او را به مرز جنون می کشاند.
بعد از اینکه آرش به سن نُه سالگی رسید ، به ناچار پرستاری را برای کمک به گیتی به خانه آوردند.به تدریج منظر و فرهاد و دیگران هم فهمیدند که پسر گیتی کودکی کاملاً سالم نیست و شیطنتها و بازیگوشی کودکان همسن و سال خود را ندارد.پونه هم بعد از مدتی مثل دیگران به این موضوع پی برد.با خودش فکر میکرد هرگز حاضر نیست که شوهر کند و بعد دارای کودکی نه چندان عادی و سالم شود.برای اولین بار در برابر گیتی لبخند پیروزی بر لب آورد و به حال او دلسوزاند.دلش می خواست هر چه بیشتر و بیشتر راجع به این موضوع با مادرش حرف بزند و برای گیتی اظهار تأسف کند.
ماهرو،مادر پونه ، که شاهد کودکی و رشد گیتی بود و همیشه او را با دخترش مقایسه میکرد ، هر بـار که موضوع آرش به میان می آمد ، سری از روی حیرت و تعجب تکان می داد و می گفت:«خیلی عجیبه!آخه این دختر که مثل یه دسته گل بزرگ شد و هیچ کم و کسری توی زندگی ش نداشت ، نمی دونم چرا خداوند این بچه رو توی دامنش گذاشت که تا آخر عمـر بسوزه و بسازه!ممکنه عیب از شوهرش باشهبیخود نبود بیچاره فرهاد با ازدواج اونها مخالف بود.شاید چیزی می دونسته و یا حس می کرده ، چه می دونم والله!خدا خودش می دونه!»
romangram.com | @romangram_com