#هلاک_و_هستی_پارت_72

پونه که هیچ منظوری نداشت، خندید و گفت:«الهی قربون اون پسر کوچولوی تنبل برم!هر چی باشه،خاله پونه عاشقشه و دوسش داره!»



و گیتی به فکر فرو رفت.پسرش از نظر جسمی رشد زیادی کرده بود، اما ذهن و مغزش مثل بچه های همسن و سالش بود.در نظر اول، صورت و چهره اش چیزی نشان نمی داد.اما وقتی که دقت می کردی،نوعی کشیدگی چشم ها و تورم پلک هایش نظر را جلب می کرد.منظر عقیده داشت که آرش کاملا سالم است و هیچ نوع نقص و عقب ماندگی ندارد و دکتر ها بی جهت عیب و ایراد روی بچه می گذارند.اما گیتی می دانست که حرفهای مدرش بی اساس است و پسرش در مقایسه با همسن و سالهایش تنبل و بدون تحرک است.



بیشتر اوقات او را روبه روی خودش می نشاند و به دقت نگاهش می کرد.پسرک قیافه ی مهربان و غمگینی داشت.چاقی آرش و تسلیم بی چون و چرای او،آتش به دل گیتی میزد.در چند هفته ی اخیر که این حالت فرزندش بیشتر مشهود شده بود، به طرز چشمگیری رنگ پریده و لاغر می نمود.شبها با هزاران کابوس و افکار پریشان تا صبح خوابهای آشفته می دید.چیزی به رویش نمی آورد.بــزرگترین غم زندگی اش در برابر چشمان او رشد می کرد و ناتوانی و عقب ماندگی اش را بیشتر نشان می داد.در نظر اول، هر کسی که بچه را می دید، متوجه چگونگی حال او نمی شد و پسرک را کودکی تپل و مپل و آرام و ساکت تشخیص می داد.اما با گذشت زمان و یا تماس طولانی ، همگان درک می کردند که اشکالی در حرکات و رفتار او وجود دارد.



گیتی سعی منیکرد در ظاهر آرام و خونسرد جلوه کند. و در برابر دیگران اینطور وانمود می کرد که هیچ چیز غیر عادی و ناراحت کننده در زندگی او وجود ندارد و رفتارش همیشه با کودکش مهربان و گرم و به دور از هر گونه نگرانی و دستپاچگی بود.او ساعتها با روزبه صحبت میکرد و حرف میزد و در مورد پسرشان از او انتظار کمک و دلسوزی بیشتری داشت.روزبه هم مثل هر پسر دیگری در این مورد نگران و ناراحت بود،اما نمی توانست آنطور که همسرش از او انتظار دارد رفتار کند و شب و روزش را در مورد آرش و مشکل او با گیتی همدردی و دلسوزی کند.



romangram.com | @romangram_com