#هلاک_و_هستی_پارت_71




پونه لحظاتی چند به گیتی چشم دوخت و به فکر فرو رفت.به طور ختم گیتی از علاقه ی او به شروین بی خبر است، وگرنه حتماً در آن مورد هم طعنه ای به پونه میزد و در همان حال در دل از شروین سپاس گزار بود که از ملاقاتشان به کسی حرفی نزده است.بلافاصله بچه را به گیتی داد و گفت:«گیتی جون، چرا رودربایستی میکنی!راستش رو بگو!آؤه، حق با توئه.من انقدر درمورد خواستگارها این پا و اون پا کردم ، انقدر موضوع رو کش دادم تا همه فراری شدن! ولی بهت قول می دم این یکی رو سفت و سخت نگه می دارم و دیگه نمیذارم در بره!»



هر دو خندیدند و ناگهان پونه که چشم به آرش دوخته و نگاهش می کرد گفت:«راستی گیتی!فکر نمی کنی پسرت یکم تنبل بار اومده؟یادته بهت گفتم که خواهر ناهید دو روز بعد از تو فارغ شد و یه دختر خوشگل و مو مشکی به دنیا آورد؟ اسمش رو گذاشتن ستاره!اگه ببینی ماشاءا...چه میکنه!»



گیتی که چندی قبل خبر های ناخوشایندی از دکتر کودکش دریافت کرده بود، بی اختیار اخم هایش در هم رفت،لبهایش لرزید و با ناراحتی پاسخ داد:«چه حرفها می زنی پونه؟خب، بچه ها با هم فرق دارن.همون طور که ظاهرشون متفاوته، از نظر هوش و استعداد هم با همدیگه متفاوت هستن!»




romangram.com | @romangram_com