#هلاک_و_هستی_پارت_306
پنه که از پاسخ او ناراحت شده بود، گفت:« وا! یعنی چی؟ منظورتون چیه؟ »
شادی دیگر چاره ای ندید، جز این که حقیقت را به او بگوید. بنابراین بعد از کمی سکوت با لکنت گفت:« والله چی بگم! اون ... اون انگار حواسش جای دیگه کار می کنه. منظورم اینه که ... راستش، پونه جون! منظورم اینه که ... فیلش یاد هندوستان کرده! »
پونه که از سخنان او چیزی نفهمیده بود و درضمن احساس ناخوشایندی از حرف های شادی به او دست داده بود، با اوقات تلخی پرسید:« شادی خانوم. میشه واضح تر حرف بزنین؟ ما که با هم تعارف نداریم! موضوع چیه؟ »
شادی بلافاصله گفت:« هیچی! شروین عاشق شده و می خواد با عشقش ازدواج کنه، پونه جون! من وظیفه خودم دونستم زودتر این موضوع رو به تو بگم تا دیگه بی جهت عمرت رو تلف نکین. »
پونه با یک دنیا وحشت و ناباوری فریاد زد:« چی؟ چی دارین می گین، شادی خانوم؟ توی این فاصله با کی آشنا شده که عاشقش شده باشه، من که باور نمی کنم! »
شادی با مهربانی گفت:« عزیزم، دخترم، خودت رو ناراحت نکن! باور کن حال من از تو بدتره. از وقتی شنیدم دوباره یاد عشق جوونی ش افتاده و می خواد با گیتی، دخترعمه تو، ازدواج کنه، حال جنون بهم دست داده و هر روز هزار بار آرزوی مرگ از خداوند می کنم! »
پونه دست هایش لرزید و رنگش پرید، فریادی زد و گوشی تلفن از دستش افتاد و بی هوش و بی رمق به روی مبل تکیه داد. در اطرافش همه چیز به دوران افتاده بود. سفیدی چشم هایش گویی بیشتر شده و مردمکش در بالای حدقه به نقطه نامعلومی خیره شده بود. نه، دیگر تحمل این ضربه را نداشت. دروغ بود، همه چیز در اطرافش دروغ بود. مهربانی گیتی دروغ بود و آن چهره ی پرمحبت و لبخند دلنشینش دروغ محض بود.
چه فریبی خورده بود! چقدر غافل بود! سفره ی دلش را نزد گیتی گشوده و غافل از آن که در تمام این مدت گیتی خانم با شروین نرد عشق می باخته و حرف از دلدادگی و محبت می زندن! بی جهت نبود آن شب آن قدر به خود رسیده بود و زیبا و جوان جلوه می کرد. به راستی چشم هایش از شور عشق برق می زد و گونه هایش گلگون و شفاف، برجسته تر و زیباتر شده بودند. با آن روسری صورتی رنگ که هارمونی قشنگی با رنگ چهره اش داشت، می رفت و می آمد و از شروین دلبری می کرد.
romangram.com | @romangram_com