#هلاک_و_هستی_پارت_307
الو الو گفتن های شادی از آن سوی تلفن بی جواب ماند و ماهرو که صدای فریاد دخترش را شنیده بود، سراسیمه خود را به او رساند و با بدن بی رمق و سرد دخترش مواجه شد. بی توجه به صدای شادی، گوشی را قطع کرد و شماره تلفن اورژانس را گرفت.
دقایقی بعد، آمبولانسی جلوی در خانه آن ها توقف کرد و دو نفر مددکار خود را بالای سر پونه رساندند. شکو عصبی شدیدی به او وارد شده و فشار خونش به صورت خطرناکی پایین آمده بود. با سرعت او را به روی تخت خواباندند و اکسیژن به روی بینی اش گذاشتند. آمپولی به او تزریق کردند و دیگر کمک های اولیه را در موردش به انجام رساندند. دائم زیر لب تکرار می کرد:« دلم می خواد بمیرم، مامان! بذارین بمیرم! من یه زن احمق فریب خورده هستم! بذارین بمیرم! »
ماهرو که از همه چیز بی اطلاع بود و روحش از ازدواج گیتی و شروین و دیگر موضوعات بی خبر بود، جلوی افراد مددکار اورژانس شرمزده شده بود. حرف های پونه معنای خوبی نمی داد و حتی خود ماهرو هم نگران شده بود و نمی دانست موضوع چیست و چه بلایی سر دخترش آمده است.
بعد از این که حال پونه بهتر شد و به خواب رفت، ماهرو اورژانس را مرخص کرد و با نگرانی پهلوی پونه نشست و چشم به او دوخت. پونه بر اثر آمپولی که به او تزریق کرده بودند به خواب عمیقی فرو رفته بود. ماهرو به ناچار دست به دامن گیتی شد چون می دانست که پونه تمام درددل هایش را برای او بازگو می کند. گیتی در خانه نبود و ماهرو همچنان نگران و مانم زده کنار پونه نشسته بود و فکر می کرد.
با وجودی که به او گفته بودند بیش از چهار یا پنج ساعت می خوابد و احتیاج به استراحت بیشتری هم دارد، بعد از دو ساعت چشم هایش را باز کرد و مادرش را بالای سر خود دید. همه چیز را به یاد آورد و بلافاصله پرسید:« ساعت چنده؟ من چقدر خوابیدم؟ »
ماهرو بدون این که پاسخ او را بدهد، خودش را روی او انداخت، در آغوشش کشید و بوسید و گفت:« الهی قربونت برم مادر! تو رو به خدا بگو چه بلایی سرت اومده؟ چه اتفاقی افتاده که من خبر ندارم؟ »
پونه قیافه متعجبی به خود گرفت و گفت:« چطور مگه؟ ببینم، قراره بلایی سرم بیاد؟ »
romangram.com | @romangram_com