#هلاک_و_هستی_پارت_305
شادی که حرف دخترش به مذاقش خوش نیامده بود، گقت:« منو بگو به تو زنگ زدم باهات درددل کنم، تو هم داری منو شماتت می کنی! » و بعد بدون خداحافظی گوشی را گذاشت.
دوباره شروع به گریه کرد و چون داغ دلش تازه شده بود، بی اختیار شماره تلفن پونه را گرفت تا هم سفارش شوهرش را انجام دهد، و هم همدردی پیدا کرده و با او درددل کند.
بر حسب اتفاق، خود پونه گوشی را برداشت و از شنیدن صدای شادی نزدیک بود از فرط وجد و مسرت به پرواز آید. با خوشحالی سلام کرد و در حالی که بدنش از هیجان می لرزید، گفت:« به به، شادی خانوم! چه عجب یاد من کردین! به خدا دلم براتون یه ذره شده بود! »
شادی که دچار دودلی شده بود، یک آن پشیمان شد که چرا زنگ زده و چگونه می تواند موضوع را به پونه بگوید. اما در هر حال ناچار بود پاسخ پونه را بدهد و جوابگوی این همه لطف و محبت او باشد. بنابراین با لحن مهربانی گفت:« مرسی، پونه جون! من هم دلم برات تنگ شده بود، اما خب، خودت که می دونی گرفتاری و مشکلات زندگی به آدم فرصت نمیده که سراغی از دوست ها و آشناها بگیره. »
پونه با عجله پاسخ داد:« بله، واقعاً حق با شماست! خب، چه خبرها؟ همگی خوبین؟ »
دلش می خواست شادی هر چه زودتر به مطلب اصلی بپردازد و قصدش را از تلفن به او آشکار کند. اما شادی از هر جا و هر چه سخن گفت و به مطلبی که او منتظر شنیدنش بود، نرسید. پونه که از حرف های بی سر و ته او خسته شده بود، دیگر طاقت نیاورد و پرسید:« شادی خانوم، شروین چطوره؟ حالش خوبه؟ انقدر بی مهر و محبته که یه تلفن نمی زنه حال منو بپرسه! »
شادی که دلش پر بود، بی اختیار گفت:« شروین آقا دیگه حال من و باباش رو هم نمی پرسه، چه برسه به تو عزیزم! »
romangram.com | @romangram_com