#هلاک_و_هستی_پارت_303
شوهرش با بی حوصلگی دستی تکان داد و دیگر صحبتی نکرد . شادی که دلش پر بود و دنبال همدردی می گشت تا عقده های دلش را بازگو کند ، گوشی تلفن را برداشت و شماره دخترش شعله را گرفت و به محض شنیدن صدای او با گریه گفت : « سلام شعله جون حالت خوبه ؟ »
شعله با نگرانی پرسید : « ای وای ، مامان ! چی شده ؟ چرا باز داری گریه می کنی ؟ »
شادی گفت : « یعنی واقعا" نمی دونی چی شده ؟ »
romangram.com | @romangram_com