#هلاک_و_هستی_پارت_302



سالخورده تشکر و خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت و بعد بالافاصله رو به همسرش کرد و گفت : « ببین شادی ! بهتره خودت زودتر آب پاکی روی دست این زن بریزی . دیگه صلاح نیست امیدوار باشه و چشم انتظار آقا شروین بمونه ! »



شادی با غم و اندوهی عمیق که تا درون مردمکهای چشمش نفوذ کرده بود با صدای گرفته ای گفت : « چطوری بهش بگم ؟ آخه روم نمی شه ! بگم چی ؟ که پسرم می خواد با یه زن بیوه با دوتا بچه عروسی کنه ؟ »



سالخوده با بی حوصلگی سری تکان داد و گفت : « بس کن زن ! دیگه این حرفها فایده نداره . من می گم انصاف نیست به پونه چیزی نگیم و یه دفعه خبر عروسی دختر دایی ش با شروین به گوشش برسه . بهتره هرچی زودتر ، همین امروز بهش تلفن کنی و جریان رو بهش بگی . »



شادی سری از روی تاسف تکان داد و گفت : « منو بگو فکر می کردم شروین به خاطر پونه از سوسن چشم پوشیده و از خجالتش چیزی نمی گه ! نمی دونستم که موضوع از کجا آب می خوره ! اصلا" از منظر هم بدم اومد ، چشم دیدن هیچ کودومشون رو ندارم . من فکر می کنم تمام نقشه ها زیر سر همین منظر بوده و گیتی خانوم هم از ته و توی قضیه باخبره ، و گرنه اون مهمونی به اون بزرگی رو نمی داد و خودش رو به زحمت نمی انداخت ! »

romangram.com | @romangram_com