#هلاک_و_هستی_پارت_301


فصل 16





بعد از شب مهمانی گیتی ، پونه در انتظار مرگباری به سر می برد . او که در آن شب با شادی و شعله گرم گرفته و تا آنجا که می توانست با مهر و محبت و احترام با شادی رفتار کرده بود ، انتظار داشت با پیامی تلفنی از سوی شروین و یا حداقل از سوی مادر و خواهرش دریافت کند . به خصوص که آخر شب شعله به او گفته بود که تماش می گیرد تا همدیگر را ببینند و چای و یا قهوه ای با یکدیگر صرف کنند . به بهانه های مختلف به گیتی تلفن می کرد و حرف می زد . آرام و قرار نداشت و در دل آشوبی بزرگ و دردناک به وجود آمده بود که از درون او را می سوزاند و آب می کرد .

پیش از سه روز از مهمانی می گذشت و خبری از شروین نداشت . سرانجام طاقت نیاورد و به خانه آنها تلفن کرد . آقای سالخورده ، پدر شروین ، گوشی را برداشت . شادی به محض اینکه فهمید سالخورده با پونه صحبت می کند با دست اشاره کرد که بگوید او درخانه نیست . سالخورده کمی با پونه خوش و بش کرد و در پایان گفت : « پونه خانوم ، شادی و شروین خونه نیستن وگرنه دوست داشتن با شما صحبت کنن ! »



پونه که دلخور و عصبی شده بود ، سعی کرد آرامش خود را حفظ کند و به آرامی گفت : « آخ چه بد شد ! دوست داشتم صدای شادی خانوم را بشنوم . پس لطفا" بهشون بگین من زنگ زدم . »


romangram.com | @romangram_com