#هلاک_و_هستی_پارت_300

آقای سالخورده به همسرش گفت : « آخه زن ، چرا این طوری می کنی ؟ مگه چی شده ؟ بالاخره دختر خواهرته و با تو فامیله ! »



شادی گفت : « آبروم جلوی در و همسایه و فامیلها رفت ! می گن ببین پسرش چه عیب و ایرادی داره که رفته یه زن طلاق گرفته رو با دو تا بچه ی بزرگ گرفته . پسر دسته گلم ، دکتر ، تحصیل کرده ، خوش قد و بالا ... ای خدا ! چی کار کنم ؟ »

شروین دیگر تاب و تحمل حرفهای مادرش را نداشت . از جایش بلند شد و بدون گفتن حرفی آنها را ترک کرد . خودش واکنش مادرش را پیش بینی کرده بود . در نهایت می دانست که شادی باید تسلیم شود .



با وجودی که عکس العمل مادرش او را به شدت ناراحت کرده بود ، اما احساس رهایی و آرامش می کرد . سد بزرگ بین خودش و گیتی را خراب کرده و به دست آب سپرده بود . اکنون باید چند روزی صبر می کرد تا شادی با مصیبت جدیدش کنار بیاید ، آن گاه می توانست برای همیشه در کنار گیتی به آرامش ابدی و خوشبختی پایدار برسد و بقیه عمر را با عشق و دوستی سپری کند .





romangram.com | @romangram_com