#هلاک_و_هستی_پارت_299
شادی گفت : « این چه حرفی یه که می زنی ؟ خیلی مردها تا پنجاه سالگی هم دلشون می خواد توی خونه شون بچه کوچیک باشه . تو این طوری می گی چون می دونی گیتی دیگه نمی تونه بچه دار بشه»
شروین گفت :« اصلا" این طوری نیست ! من وقتی به ایران اومدم ، به محض اینکه فهمیدم طلاق گرفته و شوهر نداره هوایی شدم . دوباره همون احساس بیست سال پیش توی دلم رخنه کرد . در هر حال مامان جون می دونی خیلی دوستت دارم و به تو و بابا خیلی احترام می ذارم ، اما من تصمیم خودمو گرفتم و هر طور شده می خوام با گیتی ازدواج کنم . البته هنوز به خودش چیزی نگفتم ، چون فرصتی پیش نیومده اما همین امروز و فردا می خوام باهاش صحبت کنم . »
شادی با صدای بلند فریاد زد : « ای وای خدا ! به دادم برس ! چه مصیبتی ! من به درگاه تو چه گناهی کردم ؟ ای خدای من ! چی کار کنم ؟ »
romangram.com | @romangram_com