#هلاک_و_هستی_پارت_297
شروين گفت: «اما خوب بودن اونو من بايد تأييد كنم، نه شما، قبول؟»
شادي به گريه افتاد و به شوهرش گفت: « مي بيني سالخورده؟ مي بيني چه رفتاري با من داره؟»
آقاي سالخورده با مهرباني دست او را گرفت و گفت: «شادي جون، شروين كه بچه نيست! من به اون ايمان دارم و مطمئنم انتخاب نابجايي نمي كنه.»
شادي نگاه منتظري به پسرش انداخت و سكوت كرد و شروين بعد از كمي ترديد و دودلي، گفت: « مامان، شما اونو مي شناسين و مي دونين كه من سالها عاشقش بودم!»
ناگهان شادي با دست به گونه اش زد و گفت: »اي واي! خدا مرگم بده! نكنه گيتي رو مي گي؟»
• شروین گفت : « چرا خدا مرگتون بده ؟ مگه چی شده ؟ »
romangram.com | @romangram_com