#هلاک_و_هستی_پارت_296
شروين كه از اصرار شبانه روزي مادرش به تنگ آمده بود، نگاه مستأصلي به او كرد و به فكر فرو رفت. همان طور كه چايش را مي نوشيد، با خودش فكر مي كرد چگونه موضوع را به خانواده اش بگويد. هرچند مطمئن نبود گيتي پيشنهاد او را مي پذيرد، اما باز هم نمي دانست كار درستي است كه قبل از اينكه با او حرفي بزند تصميمش را با پدر و مادرش در ميان بگذارد يا نه.
احساس كرد زير نگاه منتظر مادرش دارد ذوب مي شود. چشم به او دوخت و گفت: «آره، دلم مي خواد زن بگيرم! اما با زني مي خوام ازدواج كنم كه دوستش داشته باشم، عاشقش باشم!»
شادي گفت: «آخه همچين كسي وجود نداره، چرا مي خواي بهانه جويي كني؟»
شروين بي اختيار گفت: «چرا، وجود داره!»
در اين هنگام، سالخورده و شادي هر دو با صداي بلند پرسيدند: «وجود داره؟»
و شادي گفت: «اون كيه؟ پس چرا تا با حال حرفي به ما نزدي؟»
شروين مستقيم در چشم هاي مادرش نگاه كرد و گفت: « قول مي دي اگه اسمش رو گفتم، مخالفت نكني و بلوا راه نندازي؟»
شادي سكوت كرد و به فكر فرو رفت و بعد از لحظاتي گفت: «اگه خوب باشه، چرا مخالفت كنم، پسرم! من خوشبختي تو رو مي خوام!»
romangram.com | @romangram_com