#هلاک_و_هستی_پارت_295


آقاي سالخورده هم رو ترش كرد و گفت: «منم ازش خوشم نمي آد.»

شادي براق شد و به شوهرش گفت: «تو كه نبايد خوشت بياد! شروين مي خواد زن بگيره، نه تو!»

شروين با تعجب رو به مادرش كرد و پرسيد: م يعني شما انتظار دارين من با پونه ازدواج كنم؟»

شادي بلافاصله گفت: « وقتي كه تو هيچ اقدامي در اين مورد نمي كني، خب اين دختره تو رو دوست داره و سالهاس در انتظارته. من فكر مي كنم با پونه ازدواج كني بهتره تا اينكه بي زن بموني و پير بشي.»

شروين عصباني شد و با ناراحتي رو به پدرش كرد و گفت: «باباجون، شنا رو به خدا استنباط مامانو مي بيني؟ آخه اين چه دليل مسخره اي يه كه من بايد با پونه عروسي كنم، مبادا كه تنها بمونم!»

آقاي سالخورده كه گويي منتظر اين فرصت بود، گفت: «حق باتوئه، پسرم! مي بيني حرف هم كه مي زنم، مورد مخالفت و خشم خانوم واقع مي شم.»

شادي با ناراحتي گفت: «آخه، شروين جون! پسرم! من هم آرزو دارم، مگه نيومدي ايران كه ازدواج كني و تشكيل خونواده بدي؟ آخه اون سوسن بيچاره چه عيبي داشت كه دستي دستي ولش كردي و هيچ تلاشي نكردي كه دلش رو به دست بياري؟ آخه تو چته؟ بالاخره مي خواي زن بگيري يا نه؟»


romangram.com | @romangram_com