#هلاک_و_هستی_پارت_294
سایه چشم غره ای به سعید رفت و گفت : « استاد نمی خوای بلند شی؟ نکنه خوابت برده ؟»
سعید هم به اجبار قصد رفتن کرد و به همراه شروین و پونه و دیگر مهمان ها از گیتی و فرهاد خداحافظی کرد و رفت اما دلش در خانه گیتی بود. احساس می کرد درونش خالی و بی محتواست .
به محض اینکه وارد کوچه شد ، بغضش ترکید و گریه کرد . خوشبختانه تاریک بود و کسی اشکهایش را نمی دید انگار صد سال از گیتی جدا مانده بود . دلش می خواست در آستانه خانه او سرش را بگذارد و به خواب برود . گریه اش گریه ی شادی و ناباوری بود. به آنچه که جرئت نمی کرد حتی در رویاهایش دست یابد، دسترسی پیدا کرده بود. اکنون بهانه ای داشت که فردا زنگ بزند و از گیتی به خاطر مهمانی اش تشکر کند. در طول راه ، سایه خوابش برد و سعید همچنان در فکر اندیشهء گیتی بود.
فردای آن روز ، هنگام صبحانه، شادی رو به پسرش کرد و گفت :« طفلی ، گیتی ! خیلی زحمت کشیده بود ! دستش درد نکنه.»
شروین با سر حرف او را تایید کرد و چیزی نگفت .
• شادي بعد از اينكه براي او چاي ريخت، گفت: «پونه هم خيلي خوب شده بود! بيچاره چشم از تو برنمي داشت! راستش من نمي دونم اون چه جوري يه و چه اخلاقي داره! روزهاي اول ازش خوشم نمي اومد، اما بعد از اينكه اون شب اومد و ....
شروين حرف مادرش را قطع كرد و گفت: «مامان جون، چطوري مي توني يه دفعه صدوهشتاد درجه تغيير عقيده بدي؟ اين همون پونه اي بود كه تو چشم ديدنش رو نداشتي؟»
romangram.com | @romangram_com