#هلاک_و_هستی_پارت_293


او آن شب اولین باری بود که شروین را می دید و فهمیده بود پسرخاله گیتی است.سعید به هیچ وجهه در مهمانی های گذشته بزرگمهر،در تالاری که محل اجرای کنسرتهایش بود و شروین در ردیف گیتی و همراه پدر مادرش نشسته بود، متوجه او نشده و او را به خاطر نداشت. حسی به او می گفت که شروین توجه بخصوصی به گیتی دارد و این موضوع به مذاقش خوش نیامد و اخم هایش در هم رفت. نمی دانست چگونه با این موضوع کنار بیاید و خودش را آزار ندهد.هرچند رفتار شروین عادی و طبیعی بود و حتی خود گیتی هم به هیچ وجه متوجه احساس او نشده بود، اما سعید حس دیگری داشت و همان حس موذی اورا آزار میداد.

مهمانی گرم و خوبی بود،همه چیز عالی و زیبا بود و پذیرانی هیچ گونه عیب و نقصی نداشت. ساعتی بعد از صرف شام، مهمان ها یکی بعد از دیگری خداحافظی کردند و رفتند. سایه با وجودی که خسته شده بود و دلش می خواست هرچه زودتر برود و بخوابد، به خاطر سعید حرفی نمی زد و همچنان روی مبل کز کرده و به پرحرفی های خسرو بزرگمهر گوش میداد.

آن شب همه از دیدا استاد مهرابی به وجد آمده و به خصوص هنگام شام که سعید از جایش بلند شد و به وسط مهمانان رفته بود، همه اطرافش جمع شده و از او و هنرش تعریف و تمجید کردند و از آشنایی با هنرمند بزرگی مثل او ابراز شادمانی می کردند.

شروین هم که از تمام جریانات پشت پرده بی خبر بود ، نزد او رفت، با او دست داد و هنرش را ستود.

سرانجام همه مهمانان رفتند، جز چند نفری که باقی مانده و پای رفتن نداشتند. پونه همچنان نشسته و با لبخندی پر تمنا به شروین چشم دوخته بود. شروین که از دیدار گیتی به وجد آمده بود، دلش می خواست همه بروند و او چند کلمه ای با گیتی حرف بزند . سعید دلش می خواست که برای حفظ ظاهر هم که شده هرچه زود تر آنجا را ترک کند ، اما گویی به صندلی دوخته شده بود ، هیچ اراده ای نداشت که بلند شود و از آنجا برود . پدر و مادر گیتی هم چون قرار بود شب را در منزل او سپری کنند ، متظر رفتن آنها بودند و چُرت می زدند .

سرانجام با صدای اعتراض شادی بلند شد و گفت: « شروین جون ، آخه تا کی می خوای بشینی ؟ منو بابات از خستگی مردیم!»

به محض بلند شدن آنها ، پونه و ماه رو هم بلند شدند و رفتن .


romangram.com | @romangram_com