#هلاک_و_هستی_پارت_292

بالاخره رسیدند. خدا می داند از دیدن گیتی چه حالی به سعید دست داد. پیراهن خوش رنگ و قشنگی پوشیده بود و روسری صورتی رنگی سر کرده بود . سعید با خودش فکر کرد که گویی تمام رنگهای دنیا به او برازنده هستند و زیبایی اش را صد برابر جلوه می دهند . گیتی از دیدن گلها به وجد آمد و تشکر کرد .سعید بدون اینکه نظر به کسی بیندازد گوشه ای نشست . بعد از دقایقی ، با پدر و مادر گیتی سلام و احوالپرسی کرد و بلافاصله آرش و ماندانا به سویش رفتند و شروع به صحبت کردند.

منظر که از استقبال بچه ها تعجب کرده بود ، نزد گیتی رفت و گفت : « نمی دونستم بچه هات انقدر با مهرابی صمیمی هستن! چه خبر شده؟»

گیتی که سعی می کرد نگاهش را از او بدزدد ، گفت : « خبری نشده ، مامان جون ! خب ، معلم آرشه دیگه! برای ماندانا هم که خانم سرفراز رو پیدا کرده که ماندانا خیلی دوسش داره و حسابی هم تمرین می کنه و پیشرفت کرده .»

منظر لبهایش را جمع کرد و با ناباوری نگاهی به دخترش انداخت و حرفی نزد . خودش از حال و هوای گیتی حدس هایی زده بود ، اما باز هم باورش نمی شد که مرد مورد نظر سعید باشد و همچنان منتظر مهمانان بعدی بود.

پونه همراه پدر و مادرش آمده بود ، اما هنوز خبری از شادی و شروین نبود. اما دقایقی بعد از ورود سعید ، خانوادهء سالخورده هم رسیدند . گیتی تمام خانوادهء خاله شادی را دعوت کرده بودکه هیچ گلهای در میان نباشد. هیچکس نمی دانست که شروین با چه شوق و ذوقی راهی مهمانی شده بود . او هم دسته گل بسیار زیبایی گرفته بود که تقدیم کرد .

آن شب ، پونه لباس مشکی بسایر گران قیمت و زیبایی پوشیده بود و بر خلاف همیشه آرایش تند و غلیظی نکرده بود . از نظر گیتی ، زیبا تر از قبل جلوه می کرد. آرام و بی صدا گئشه ای نشست و بی تابانه منتظر شروین بود و به مجرد ورود او ، بی اختیار از جا بلند شد و دوباره نشست . رفتار پونه در ان شب انقدر مهربان و صمیمی بود که دل از شادی ربود و حتی شعله ، خواهر شروین ، هم با نگاهی پر از مهر و دوستی او را دنبال می کرد .

برخلاف همیشه ، کمتر دور و بر شروین می گشت و جز چند کلمه کوتاه با او صحبت دیگری نکرد . آنقدر غرق در نقشی بود که بازی می کرد که هیچ توجه ای به اطرافش نداشت . گرچه متوجه ورود سایه و سعیده شده بود . اما کوچکترین توجه ای به آنها نداشت . همین قدر که سوسن اربابی وجودنداشت و هیچ زن دیگری نبود که چشمش به دنبال شروین باشد، به او ارامش خاطر میداد.

سعید همانطور که گرم گفت و گو با بچه ها بود، گه گاهی نگاهی به گیتی می انداخت و دوباره به دریای افکار و رویایش فرو می رفت.حرف می زد،اما هیچ توجهی به انچه می گفت یا می شنید ، نداشت.حالش خوب بود و از آن همه تشویق و دلهره اثری در وجودش به چشم نمی خورد. فقط چند بار متوجه شد شروین با گیتی حرف می زند و یا به بهانه های مختلف بچه ها را صدا میکند و نزد خود می برد.

romangram.com | @romangram_com