#هلاک_و_هستی_پارت_291


سعید بلافاصله گفت : « هیچی ! هیچی ، استاد ! من که حرفی نزدم !»

سایه اخم کرد و گفت : « من تو رو بزرگ کردم ! بیخودی حاشا نکن. تو آدم بی دل و جرئتی هستی ، داری جا می زنی . خودت حالیت نیست . الان بیشتر از چند دقیقه است پشت رُل نشستی و به یه نقطه زُل زدی . آخه چه مرگته ؟ دیگه چی می خوای ؟ مگه همین رو نمی خواستی ؟»

سعید بلافاصله ماشین را روشن کرد و راه افتاد . می دانست که با استاد سایه حرف زدن بیهوده است . موضوعی که او را رنج می داد از نظر استادش کوچک و بی اهمیت بود و می دانست اگر کلمه ای بر زبان بیاورد . دوباره مورد شماتت قرار می گیرد .

آهسته می رفت تا دیر تر به خانه گیتی برسند . در دل دعا می کرد گلفروشی شلوغ باشد و او در آنجا بیشتر وقت صرف کند . دلش می خواست گوشه ء خلوتی پیدا کند تا کمی آرام شود و بعد به مهمانی برود . اما تمام افکارش بیهوده بود . گل را سر راه گرفت و در صندلی عقب جای داد .

سایه به محض این که چشمش به سبد گل افتاد ، پرسید : « خیلی قشنگه ! چقدر پولش رو دادی؟»

سعید خنده اش گرفت و پاسخی نداد و سایه شروع کرد به شوخی و سر به سر گذاشتن او . سعید سعی کرد افکار تیره و تار را از سرش بیرون کند و به شوخی های سایه گوش دهد.

وقتی به مقصد رسیدند ، بیش از نمی از مهمان ها رسیده بودند و سعید از ازدحام ماشین های جلوی خانه گیتی فهمید که جزو اولین افراد نیستند . آنقدر هول و دستپاچه شده بود که تمام وجودش میلرزید و چند ار نزدیک بود سبد گل را رها کند . سایه دل توی دلش نبود . او کاملا شاگردش را زیر نظر داشت و از حرکات عجیب و غریب و او عصبانی شده بود / اما می دانستد اگر حرفی بزند بد از بدتر می شود و سعید به کلی اعتماد به نفس خود را از دست می دهد .


romangram.com | @romangram_com