#هلاک_و_هستی_پارت_290

سعید پاسخ داد : « چرا ، استاد! قبلا سفارش دادم سر راه می گیرم.»

سایه دوباره ابروانش را رفت و گفت:« به به، خدا رو شکر تو هم از این کارها بلدی !»

سعید بی اختیار جلو رفت ، استادش را در آغوش گرفت و بوسید . می خواست دستهای او را هم ببوسد که سایه او را با اوقات تلخی کنار زد و گفت :« بس کن دیگه ، پسر ! این لوس بازیها چیه از خودت در میاری ؟ راستی ، سعید! مبادا امشب ساز بزنی ها ! ببینم ، ساز با خودت نیاوردی؟»

سعید سری تکان داد و گفت : « نه ، استاد ! چطور مگه؟»

سایه گفت « امشب مهموناشون زیادن ، روی خوشی نداره ساز بزنی . تو که مطرب نیستی! آدم برای دل خودش تو جمع دوستهاش می زنه، اما نه تو مهمونی های شلوغ و پر جمعیت!»

سعید که خودش به این نکته واقف بود سری به علامت مثبت تکان داد و حرفی نزد . فکرش به یالها پیش افتاد . زمانی که در مجالس می زد و پول می گرفت . شرمنده شد ، سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت . چاره ای نداشت . آن زمان برای گذران زندگی اش کار دیگری بلد نبود . از طرفی ، همین استاد سایه او را به این مجالس می بُرد.

دوباره دلهره به جانش افتاد . چند نفر از مهمان ها گذشته او را به خاطر می اوردند؟ چند نفر می فهمیدن او همان سعیدی است که تار می زد و می خواند و پول می گرفت؟ درونش لرزید و تمام شور و هیجانش فروکش کرد. همانطور که سوار اتومبیل می شدند، احساس کرد دیگر یارای رفتن ندارد. اگر سایه همراهش نبود ، بودن شک پا در خانهء گیتی نمی گذاشت.

به محض این که پشت فرمان قرار گرفت ، سایه رو به او کرد و گفت : « پیه ؟ باز دوباره چت شد؟»

romangram.com | @romangram_com