#هلاک_و_هستی_پارت_289
• کرد. او می ترسید که سعید دوباره دیوانه گی اش گل کند و ساعت یازده شب به مهمانی بیاید . اما سعید این بار جسارت بیشتری به دست آورده بود و اطمینان داشت که گیتی او را پذیرفته و دیگر دست رد به سینه او نخواهد زد.
تا هنگام دیدار، پنج شش روز باقی مانده بود و سعید آرزو می کرد که این چند روز هرچه زود تر سپری شود . هرچند بین هفته او را در موسسه ملاقات می کرد ، اما ورود به خانهء گیتی یکی از محالاتی بود که به حقیقت پیوسته و سعید بی صبری تمام منتظر آن لحظه بود. سایه به او سفارش کرده بود که سبد گل زیبایی بگیرد و در شب مهمانی برای گیتی ببرد.
او تا آن هنگام هیچ تجربه ای در گل خریدن و گل بردن برای خانم ها نداشت. می ترسید گلی سفارش بدهد که از نظر دیگران مضحک و کم ازرش جلوه کند. به ناچار دست به دامان همسر یکی از همکارانش شد و به پیشنهاد او سبد گل بزرگ و گران قیمتی سفارش داد که در شب مهمانی آن را از گل فروشی بگیرد و همراه ببرد .
هرچه پیراهن و کت و شلوار داشت ، امتحان کرد. هیچکدام را نپسندید. از طرفی ، دوست نداشت آن شب لباس نو بپوشد . فکر می کرد همه می فهمند که او برای آن شب لباس تازه و جدیدی خریده است و از این لحاظ احساس خجالت می کرد . وقتی که دقت کرد ، فهمید که کفشهایش هم به هیچ وجه برای مهمانی مناسب نیستند . به ناچار راهی بازار شد و آنچه در توانش بود خرج کرد تا توانست لباس و کفش شیک و مناسبی برای آن شب تهیه ببیند.
هنگامی که سایه شاگرد سابقش را در کت و شلوار جدید دید، لبخندی بر لبهایش نشست و چشمهایش از شادی درخشید. ابرویی بالا انداخت و گفت : « سعید تویی؟ من فکر کردم استاد مهرابی یه ! چقدر عوض شدی ! کاش زود تر به فکر دامادی می افتادی!»
سعید سرخ شد و پرسید :« استاد، به نظرت مثل دلقکها نشدم؟»
سایه نگاهی به سراپایش انداخت و گفت :« نه، هنوز به اون درجه ارتقا پیدا نکردی !» و بعد بلا فاصله پرسید : « پس گل کو؟ انقدر سفارش کردم ، گل نخریدی؟»
romangram.com | @romangram_com