#هلاک_و_هستی_پارت_288
دچار سوء ظن شود .
گیتی تصمیمش را گرفته بودو به زودی با او ازدواج می کرد . سرسپردگی و عشق بی چون و چرایی را که در سعید می دید ، او را دستخوش هزارها رویا و اندیشه های درخشان و روشن می کرد . او هرگز این حالات را در شوهرش روزبه مشاهده نکرده بود . هرگز این دست های پر مهر را بر سر پسرش ندیده بود .دستهای هنرمندی که از تک تک سر انگشتانش محبت و عشق تراوش می کرد . خودش را حاضر کرده بود که با مادرش مقابله کند و به بگوید که دیگر حاضر نیست کوچکترین اهانتی را نسبت به سعید بشنود . گوییاین مهمانی را عمدا برگذار کرده بود تا همه بفهمند او چه قصدی دارد . دیگر از کسی ابایی نداشت .
نیروی عشق در بند بند وجودش نفوذ کرده و از او زنی مصمم و آهنین ساخته بود .حتی تصمیم گرفته بود همان شب موضوع را به پدر و مادرش بگوید .احساس کرده بود که سعید تا چه حد خجالتی و بی دست و پاست و تا او وارد مرحله عمل نشود ، شرم و خجالت مانع بروز احساسات سعید می شود . کسی که بعد از سعید از برگزاری این مهمانی خوشحال و راضی بود ، پونه بود . انگار دنیا را به او بخشیده بودند . در دل از گیتی سپاسگذار و ممنون بود . این طور فکر کرد که گیتی این مهمانی را به خاطر او و شروین داده است زیرا اولین سوالی که از گیتی کرد این بود : " آیا شروین هم دعوت شده ؟ " و وقتی جواب مثبت شنید از شادی سر از پا نمی شناخت . تنها گله ای که داشت این بود که چرا گیتی زودتر او را خبر نکرده که بتواند لباس مناسبی برای آن شب تهیه کند .
گیتی به او گفت : " پونه جون ، تو که ماشالا این همه لباس داری ، همه رو هم که مهمانها ندیدن ، خوب یکیشو بپوش . "
پونه فکری کرد و گفت :" نه ، دلم می خواست یه لباس آنچنانی بپوشم که تک باشه ، حالا عیبی نداره ، یه کاریش می کنم . "
سایه که در جریان دیدارهای گیتی و سعید قرار داشت ، تلفنی به سعید زد و گفت که دو ساعت قبل از شروع مهمانی به دنبال او برود . وقتی سعید اعتراض کرد که چرا به این زودی باید راه بیفتند ، سایه حرفی نزد ، فقط دستورش را تکرار
romangram.com | @romangram_com