#هلاک_و_هستی_پارت_287
چند ساعت بعد که راهی محل کارش شد ، برای اولین بار در عمرش احساس سبکی و فراغت می کرد . انگار فارغ شده بود . بار سنگینی را که بیش از چهل سال بر دوش کشیده بود بر زمین گذاشته و آزاد قدم برمی داشت ، آن روز بدون قصد قبلی پیاده به سوی محل کارش راه افتاده بود .
چطور تا به حال متوجه این نارون های بزرگی که در جلوی هر خانه ای قد علم کرده بودند ، نشده بود ؟ چطور تا به امروز شمعدانیهای بالکن همسایه اش توجه او را به خود جلب نکرده بودند ؟ هر چند هوای پاییزی گلهایشان را کم رنگ کرده بود ، اما برگ هایشان هنوز سبز و شفاف می نمودند. با وجودیکه شب قبل تا صبح نخوابیده بود ، سرحال و خوشحال بود . چقدر دلش می خواست همراه شاگردان مدرسه ای که با یکدیگر حرف می زدند و می خندیدند و به سوی مدرسه می رفتند ، بدود و شادی کند . احساس می کرد که قلبش بزرگ شده و تمام حجم قفسه سینه اش را احاطه کرده است . احساس می کرد تمام وجودش همانند قلب عاشقش به تپش آمده و نبض می زند .
صفحه 346
آه خدایا ! چقدر خوشبخت بود ! دلش می خواست از شادی فریاد بزند و گریه کند . چشم هایش پر از اشک شد و بی اختیار به گریه افتاد . شب قبل آنقدر گریه کرده بود که چشم هایش هنوز سرخ و متورم بودند . باید هر چه زودتر خود را به اداره می رساند ، محل دنجی را پیدا می کرد و به بهانه ای ساعت ها ساز می زد .مثل انسانی معتاد ، به محض اینکه به یاد سازش افتاد ، احساس لرزش و ضعف بر وجودش مستولی شد . بی اختیار دست بلند کرد ، سوار تاکسی شد و به سوی محل کارش شتافت . باید با سازش خلوت می کرد و آنچه که قلبش را به مرز انفجار کشانده بود ، افشا و رها می ساخت .
از سوی دیگر ، گیتی هم بعد از صحبت طولانی با سعید ، تا ساعت ها نتونست بخوابد . همچنان فکر می کرد و به سرانجام کارش با تردید و دودلی می اندیشید . باید هر چه زودتر به این گفت وگو ها و دیدار های بی نتیجه پایان می داد . سعید را دوست داشت و او را از هر لحاظ مرد شایسته ای تشخیص داده بود . سعید می توانست پدری مهربان برای بچه هایش و شوهری وفادار و دلسوز برای خودش باشد . دیگر از تنهایی و بی همدمی خسته شده بود . تنها مشکلی که در این راه می دید ، مخالفت پدر و مادرش بود . اطمینان داشت که آنان با این وصلت مخالفت خواهند کرد . هر چند تصمیم داشت مقابل آنها بایستد و حرف خود را به کرسی بنشاند ، اما دوست نداشت این پیوند همراه با دلخوری و ناراحتی انجام گیرد .
برای شب مهمانی نمی دانست خاله شادی و خانواده اش را دعوت کند یا نه . در اینصورت اگر خبر به گوش پونه می رسید، بلوا بر پا می کرد و از گیتی دلخور می شد که چرا او را دعوت نکرده است . می دانست که در هر صورت باید پونه را برای این مهمانی دعوت کند ، چون حضور گهگاه او ، آن هم به طور سرزده و بی خبر ، ممکن بود باعث به وجود آمدن دعواها و درگیری های تازه ای شود . به ناچار تصمیم گرفت مهمانی را بزرگتر و همه را با هم دعوت کند . دیگر هیچ ابایی نداشت که پونه یا هر شخص دیگری بخواهد راجع به آمدن سعید حرفی بزند و
صفحه 347
romangram.com | @romangram_com